تاريخ : جمعه ششم اردیبهشت 1392 | 2:46 | نویسنده : الدره وچون

قلعه‌هاي قديمي بابل عموما در بندپي واقع شده‌اند. زيرا موقعيت خاص جغرافيايي منطقه هميشه پناهگاه مناسبي براي شخصيت‌هاي سياسي بوده است. اكثر اين قلعه‌ها به دوران پس از اسلام تعلق دارند

قلعه‌ی فیروزجاه:

قلعه‌ی فیروزجاه در حدود 39 کیلومتری جنوب شهرستان بابل در وسط جنگل واقع شده است و از معروف‌ترین قلعه‌ها در گذشته بوده است. چنانکه میرتیمور مرعشی گفته است:"قلعه فیروزجاه از مشاهیر آن ولایت بود" و در سرتاسر این کتاب از آن نام برده شده است. این قلعه تحت تصرف امرای مازندران بود و گاهی آن را به عنوان زندان برای مخالفین خود استفاده می‌کردند. به عنوان مثال همان کتاب گفته است: "میر سلطان مراد ... میرعلی را در قید سلاسل درآورده به قلعه‌ی فیروزجاه فرستاده" و در جای دیگر:

فرستاد نامه بر قلعه‌دار

که آن نوجوان را به نزد من آر

در افتاد شادی به فیروزجاه

که یوسف برون آمد از قعر چاه

زمانی این قلعه را به عنوان محل خزانه استفاده می‌کردند، دلیلش هم این بود که از نظر استراتژیکی در نقطه‌ای واقع شده که با وسایل آن روزگار دستیابی به آنجا مشکل بوده است.

چنانکه کتاب مزبور توضیح داده زمانی که یکی از امرای مازندران خواسته آنجا را فتح کند، چون یکی از مخالفینش به آنجا پناه برد، به حیله‌های فراوان متوشل شد و عاجزمان. لذا از قوای قزلباش قزوین کمک خواست و سرانجام با مسدود کردن آب قلعه توانست اهل قلعه را به ستوه آورده و آن‌ها را تسلیم و قلعه را فتح کند، که تاریخش را روز پنج‌شنبه 24 ربیع‌اثانی سنه 987 ه.ق ذکر کرده است و غنایمی را که از آنجا بدست می‌آید به این صورت شرح می‌دهند: "نقد و جنس شصت هزار تومان، سوای کتابخانه مملو از کتاب‌های نفیس که میرسلطان مرادخان تحصیل نموده بود... .

اکنون این قلعه به صورت مخروبه‌ای در میان جنگل بیش نیست و اکثر مردم منطقع اصلا نمی‌دانند در کجا بنا شده است و از آن فقط اسمی به یاد دارند. آن چه که روی زمین بوده را از بین برده‌اند و متاسفانه آجرها و سفال‌هایش را به روستاهای اطراف حمل کرده و از آن درمانگاه ساختند، فقط آب انبار و یک برج نیمه خراب و قسمت‌هایی که زیر زمین بوده باقی ماند، و روی زمین جز سفال‌های شکسته و سنگ‌ها اثر دیگری دیده نمی‌شود... .

(منبع: مرعشی میر تیمور؛ تاریخ خاندان مرعشی، تصحیح منوچهر ستوده، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.)

 

قلعه پيروزي:

اين قلعه كه به قلعه فيروزشاه نيز معروف بوده است در بندپي و در كنار سجادرود و بر بالاي كوه واقع بوده است. قدمت اين قلعه به پيش از قرن دهم مي‌رسد. قلعه كه به مرور زمان متروك شده بود در حدود سال 939 شمسي در عهد شاه طهماسب صفوي توسط يكي از اعضاي خاندان مرعشي به نام ميرعلي خان تعمير و از نو آباد شد. در عهد سلطان محمد خدابنده صفوي قلعه پيروزي توسط سلطان مرادخان فتح شد. و ميرعلي خان مدت‌ها بعد از مشكلات فراوان آن را از ميرزاخان پسر سلطان مرادخان پس گرفت. پس از فتح كتابخانه‌اي در قلعه به تصرف درآمد كه مملو بود از كتب نفيس كه آن را به مبلغ شش هزار تومان تقويم كردند و تمام را سياهه كرده به درگاه سلطان محمدخدابنده فرستادند.



قلعه جخرود:

اين قلعه در لمسو كلاي بندپي واقع است و به موزي كتي شهرت دارد. اين قلعه در زمان ناصرالدين شاه قاجار پابرجا بوده است. ساختمان آن را از گچ و آجر ساخته شده بود و حمام و حوضي داشته است.


قلعه كتي:

قلعه كتي در ميان دهكده‌ي‌ بزرودپي و شانه تراش بندپي واقع است. اين قلعه كه در گذشته به قلعه‌ي شرك يا شهرك معروف بود اكنون زير خاك مدفون است.

 


من(الدره وچون)از محل این قلعه ها خصوصا قلعه های که در فیروزجاه قرار دارند  (روستای کنونی)اگاه نیستم دوستانی که آشنایی دارند ما رو هم در جریان بزارند با تشکر 

برگرفته از وبلاگ بندپی سجرو



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 11:30 | نویسنده : الدره وچون
شوپه

آ آ آ اويا آ . . .

شو په – شب پاي – كه همان نگهباني شب است ، اما اين صرفا يك نگهباني نيست بلكه داراي شرايط و فرهنگ متناسب خود مي باشد .

هنگام غروب از خانه هايي كه شالي و يا گندم و . . . كشت كرده بودند كسي يا كساني – شوپگر - بسمت مزرعه محل كشت حركت مي كردند . شوپگر شام شب ساده اي را با خود مي بردند و در مزرعه همه ی هم و غم شان اين بود كه تا صبح بيدار باشند و با ايجاد سر و صدا – كَلي و اُويا - مانع از هجوم حيوانات علي الخصوص گراز ( خي ) به مزرعه شوند .

كمتر اتفاق افتاده كه شوپگران با اسلحه به شوپه بروند اما هر گاه خطري را جدي مي ديدند خود و يا با شكارچي اي جهت مقابله به شوپه مي رفتند .

شوپگر شب را در محلي به نام " نفار " سپري مي كرده است . نفار ، با چوب  و مرتفع از زمين ، كه معمولا سه چهار نفر مي توانستند شب را در آن بگذرانند ساخته می شد.

شوپه روي ديگري داشت كه همه اش خاطره است ، مي توان از شب نشيني ها گفت ، از شوخي ها ، ترانه خواني ها ، ترس از تاريكي ، و . . . و نيز اتفاق مي افتاد كه شوپگر شب را بخواب می رفته و گراز(خی) شالي را صدمه مي زد ُ آن وقت كافي بود شوپگر كوچكترِین عضو خانواده باشد تا همه با او دعوا مرافه اي براه بياندازند.

البته با تصميم هم محلي هاي اساسي ، كه شاليزاري ها را تعطيل و ديگر كشت ها را هم رها كردند ، جای تعجب نیست که شوپه و كيمه و نپار هم اول از ذهن ، و سپس از خاطره ها محو گردند .



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 10:59 | نویسنده : الدره وچون
جشن تيرگان كه در زبان محلي به آن «تير ماه سيزده شو» گفته ميشود، همان جشن معروف ايرانيان باستان است كه در تاريخ باستاني تبري مصادف با دوازدهم آبان ماه ميشود.
در رابطه با تاريخچه اين جشن نيز روايات مختلفي وجود دارد. برخي پيروزي كاوه بر ضحاك را مبناي جشن «تير ماه سيزده شو» مي دانند و برخي ديگر معتقدند كه تيرگان شب تولد حضرت علي ( ع) است.
«تيرماسيزده شو» كه به «لال لالي شو» هم معروف است با برپايي آيين هاي ويژه و آماده کردن خوراکي هاي سيزده گانه جشن گرفته مي شود.در اين شب همه خانواده كنار هم جمع مي شوند و تا پاسي از شب به خوردن تنقلات و گوش دادن به قصه و افسانه هاي بزرگ ترها سپري مي شود، جوانان هم با در دست داشتن تركه اي بلند كه كيسه اي به انتهاي آن بسته شده است، همراه كودكان به در خانه ها رفته و با سر و صدا و كوبيدن چوب به درخانه ها و لال بازي از صاحب خانه تقاضاي هديه مي*كنند ، و صاحبخانه هم اغلب به آنها پول، ميوه و شيريني مي دهد.

در اين شب افزون بر خوراک هايي که مناسب مهماني است بنابر رسم هر محل خوراكي هايي ويژه اي نيز تدارك ديده مي شود. آملي ها براي اين جشن خوراکي هايي تهيه مي*کنند که به لهجه محلي به آن «خارچي» گويند و عبارت است از انواع شيريني ها که در خانه تهيه مي شود وشيريـني دستي به نام «شامي نون» و شيريـني ديگري به نام «بشتـيزک».در فيروزکوه نيز بعد از شام، گندم و شاهدانه و گردو و سنجد و شيريني و ميوه و چاي را روي کرسي مي گذارند و افراد خانواده دور آن جمع مي شوند.

در سنگسر علاوه بر «شب چره» يعـني انار و انگور و سنجد و بادام و تخمه و امثال آن، به مناسبت سيزده بايد غذايي پخت که از سيزده ماده خوراکي: گوشت، آب، سبزي، برنج، عدس، نخود ،نمک، و ... درست شده باشد که آن را «سيزه چي» گويند.
شگون چوب خوردن از لال نيز از ديگر مراسم مخصوص اين جشن است. به گونه اي كه در برخي از شهرها اين مراسم به «لال شو» معروف است. در اين شب شخصي با لباس مبدل، دستمالي به سر بسته و صورتش را سياه مي کند و مانند لال ها با کسي حرف نمي زند. اين شخص كه او را لال، لال مار و لال شيش مي*گويندبا همراهي چند نفر وارد خانه هاي محل مي شود و با چوب و ترکه اي که در دست دارد، ضربه اي به ساکنان خانه مي*زند. مازندراني ها آمدن لال را به خانه و کاشانه خود به فال نيک مي گيرند و باور دارند که «لال»هر کس را بزند تا سال ديگر مريض نمي شود.
از رسم هاي ديگر «تيرما سيزه شو» فال گرفتن با ديوان حافظ است که در شهرها، روستاها و تقريبا همه خانه هاي اين منطقه مرسوم است. در اين شب همه اهل خانه دور هم جمع مي شوند و خوب و بد نيت خود را از حافظ، که " به شاخ نبات " قسمش داده اند، جويا مي شوند.
برخي نيز در شب اين جشن بر بام خانه ديگران مي روند و از روزنه بام شال درازي را که به سر آن يک دستمال بسته اند، درون اطاقي که آنان نشسته اند مي اندازند، صاحب خانه از همان خوردني هايي که براي مهمانان آورده است، در آن دستمال مي گذارد و آن را مي بندد. آنگاه کسي که بر بام نشسته و شال را فرو انداخته است، آهسته آهسته شال را بالا مي کشد. اين رسم را که در بيشتر آبادي هاي مازندران نيز معمول است «شال اينگني» مي امند.
به گفته دكتر روح  الاميني در ادبـيات قرن هاي چهارم و پنجم، نمونه هاي زيادي را مي توان يافت که نشان از بودن تيرماه در فصل خزان دارند.
استاد دکتر صادق کيا نيز درباره محاسبه ماه هاي سال بر پايه گاه شماري فرس قديم در مازندران ( تبرستان ) مي نويسد :«اکنون نوروز آنان (مازندراني ها) در نيمه دوم " اونه ماه " (آبان ماه)، و تيرماه آنان در پايـيز است و تيرگان را در پايـيز جشن مي گيرند.»
جشن تيرماه سيزه شو، که در کتاب شرح بـيست باب ملا مظفر، از آن به نام نوروز تبري ياد شده، در گذشته در شهرهاي قائمشهر-سواد کوه، سنگسر، شهميرزاد، فيروزکوه، دماوند، بهشر، دامغان، ماها، ساري، بابل، آمل، نوشهر، شهسوار و طالقان برگزار مي شده است و هم اكنون نيز در كندلوس و ديگر شهرهاي مازندران جشن گرفته مي شود.



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 12:8 | نویسنده : الدره وچون


تاريخ : شنبه سیزدهم آبان 1391 | 0:8 | نویسنده : الدره وچون



تاريخ : جمعه بیست و ششم خرداد 1391 | 11:54 | نویسنده : الدره وچون
 

 

زندگی نامه

محمد آملی متخلص به طالب در سال 994(ش) در آمل به دنیا آمد. در شعرش بارها اشاره کرده است که روستا زاده است. بعضی می گویند شاعر زادگاهش روستای عشق آباد کرچک است و عده ای به دیده تردید می نگرند.

 او تحصیلات خویش را در شهر آمل تکمیل کرد و در پانزده سالگی به ادعای خودش هندسه، منطق و فلسفه، تصوف و بالاخره در خطاطی به درجه ی کمال رسید اما عده ای بر این باورند که همه ی این ها ادعایی بیش نیست، او فقط ذوق و قریحه ی خدادی در زمینه ی شعر داشت.

 خیلی زود در آغاز جوانی به شهرت رسید، در تاریخ 1010 (ه. ق.) از مازندران کوچ کرد و به کاشان و اصفهان سفر نمود و از آن جا به مشهد رفت و آنگاه به قندهار کوچ کرد و از آن جا سال راه هندوستان در پیش گرفت (1017ق.) برای همیشه ترک وطن نمود.

از آن جایی که در انواع شعر استاد بود و از طرفی علوم زمانش را خوب می دانست. سال 1028(ق) به مرتبه ی ملک الشعرایی دربار هند ارتقا یافت. به هر صورت او یکی از شاعران مشهور سده ی یازدهم هجری در سبک هندی می باشد. ابتدا در شعر آشوب تخلص می کرد، بعداً تخلصش را به طالب تغییر داد.

بعد از هشت سال در کمال عزت و احترام دچار اختلال حواس- ظاهراً بر اثر مصرف افیون (1)- گردید و در سال 1035یا 1036 در هندوستان در گذشت. در هندوستان ازدواج کرد، حاصل ازدواجش دو دختر بود که بعد از مرگش خواهر او سرپرستی برادرزاده هایش را به عهده گرفت و آن ها را سر و سامان داد.

البته خواهرش که برای دیدار برادر خود به هندوستان رفت، زنی با کمال و ادب بود و در طبابت و تدبیر منزل آگاهی داشت، در دبار راه یافت و همان جا ازدواج کرد و تا پایان عمر همان جا ماند.

مجموعه اشعارش به گفته ی طاهری شهاب 22988 بیت شعر در قالب های قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مثنوی، قطعه، غزل، رباعی و مفردات می باشد. او یکی از تاثیر گذاران و صاحب سبک در زمان خود بود که به گفته ی خودش به روش تازه شعر می گفت.

 سر گذشت طالب و زهره به روایت عامیانه

سرگذشت طالب و زهره که منتسب به طالب آملی است، دارای روایت های گوناگونی است که ما سعی می کنیم خلاصه ای از آن ها را برای روشن شدن پاره ای از مطالب به عرض برسانیم.

 روایت اول: دکتر فرامرزی در کتاب طالب و زهره یا طالب طالبا داستان این عاشق و معشوق را این گونه نقل کرده است: در حدود سال 1005 هجری پسری از اعیان طایفه ی آمل را به مکتب می سپارند. او با اشتیاق فراوان علوم رایج زمانه را فرامی گیرد، بعد از چندی در همان مکتب خانه عاشق دختری به نام زهره می شود که هم شاگردیش بود.

 بعد از مدتی بین آن دو مراوده و دوستی برقرار می گردد. از آن جایی که با هم همسایه بودند، طالب هر روز از دیوار خانه اش بالا می رفت و زهره هم به بهانه ی یافتن چیزی کنار پنجره می آمد و این دو با هم ارتباط برقرار می کردند.

 از طرفی در مکتب خانه هم با نبود ملا قربان جانشین او مشهدی علی مردان اداره مکتب را به عهده می گرفت، طالب و زهره از این فرصت استفاده نموده در کنار هم می نشستند و به عشق پاک ادامه می دادند. در این دلبستگی ها و مراودات بود که طالب گردن بند ارثی مادرش را به یادگار به زهره می دهد.

طولی نکشید که ماجرای عشق آن ها برملا شد و زهره ی عاقل به طالب هشدار می دهد که تا دیر نشده به خواستگاریش بیاید، چرا که برای او خواستگار دیگری به نام قادر پیدا شده است، در این بین نامادری طالب بهانه می آورد و می خواهد خواهرزاده اش را به طالب بدهد.

به بهانه ای او را به گالشی می فرستد، بالاخره بعد از کشمکش زیاد طالب به خواستگاری زهره می رود اما قادر راه را بر او می بندد.

برادر زهره هم با تبرزین طالب را مجروح می کند، زهره بعداً متوجه می شود، سخت ناراحت می شود و به شکل درویشی در می آید و خبر طالب را می گیرد، بالاخره با خبر می شود که طالب از مرگ نجات یافت.

 از طرف دیگر نامادری زهره هم مرتب از خواستگار زهره یعنی قادر پول و هدایا دریافت می کند، برای دور کردن طالب از زهره داروی بیهوشی را در ماهی آزادی که طالب برای زهره صید کرد و هدیه آورده بود، ریخته، به دست زهره داد.

 زهره ی که از این ماجرا خبر نداشت غذا را به طالب داد و او هم خورد و بی هوش شد و برای مدتی عقلش را از دست داد.

طالب فکر کرد زهره دانسته دست به چنین کاری زده، او را به بی وفایی و خیانت متهمش کرد، ناراحت شد و از آمل گریخت، به کاشان رفت اما زهره ی بی قرار هر چه مویه کرد و گشت او را نیافت.

 وقتی فهمید که به شهر دور دست رفت با گردنبندی که از طالب یادگاری گرفت خودش را خفه کرد تا بمیرد اما موفق نشد. وقتی از مرگ نجات یافت ازدواج کرد. طالب در هند به افتخار رسید، در سال 1036 در گذشت.

وقتی خبر مرگ او به زهره رسید، از داغ و فراق و مرگ طالب آشفته شد و کنار رودخانه رفت و از ماهی سراغ طالب را می گرفت. چرا که قبلاً چند بار طالب و زهره به آن رفته بودند. در عالم خیال و رویا و به یاد دوران گذشته با ماهیان صحبت می کرد، دیگر به خانه برنگشت و برای همیشه ناپدید شد(گودرزی1376: 24-21)

روایت دوم:(یزدان یزدانی) طالب گالشی است که در یک میدان کشتی زهره ی زرنگار، دختر پادشاه، عاشقش می شود، زهره اناری را توی دستمال پیچید و بهش داد و گفت: آن را باز نکن! اگر بازش کنی دیوانه می شوی، اما طالب باز کرد و دیوانه شد و از همان جا شاعر شد.

عشق و عاشقی طالب و زهره عالمگیر می شود تا این که با رقیبی کج خلق به نام قادر رو به رو می شود و در نهایت «جونکا= گاو نر» قادر را از پای در می آورد.

گاو طالب به قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود، وقتی طالب داروی بیهوشی را خورد، پر آبی را آتش زد و آبی حاضر شد و مثل هواپیما یک شبه طالب و برادرش را به هندوستان برد و به قدرت الهی طالب خیلی زود زبان هندی ها را یاد گرفت.

 بعد از سختی های فراوان به قدرت الهی دوباره در هندوستان صاحب گاو زیادی(حدود هزارتا) شد. حدود چهل سال در هند ماند و ریشش بسیار بلند شد. قلی بعد از سال ها رفت دنبال طالب و گفت: بیا که ما از دست حاکم گرفتار شدیم و می خواهد زهره را بگیرد.

 بالاخره طالب به سمت پامال حرکت می کند، وقتی که رسید شب عروسی زهره بود. به عروسی رفت و شروع کرد به لله وا زدن. زهره وقتی صدای لله وا را شنید، غش کرد، بعداً خواب نما می شود که اگر در چشمه رودبار آب تنی کند دوباره جوان می شود او هم وارد چشمه شد و دوباره جوان هجده ساله شد و با زهره ازدواج کرد و چندین سال پادشاه آمل شد.

 روایت سوم: ( علی محمد نعمتی ) طالب و زهره عاشق و معشوق هم بودند. طالب معجزه کرده بود، برادر زهره طالب را به قصد کشتن می زند و طالب همه ی مال و اموالش را رها می کند و به جزیره ی هند می رود.

 زهره هم مسئول گاو و مال و اموال طالب شد. طالب زمانی که داشت از آمل کوچ می کرد و می رفت به یک پسر بچه که مواظب گوساله ها بود، مقداری از آب دهن خویش را تو دهنش ریخت و وقتی قورتش داد، صدای تمام حیوانات را می فهمید. زهره هم این پسر بچه را مختاباد کرد.

بعد از مدتی سبز علی سراغ برادرش رفت تا او را پیدا کند که با سوال کردن از درختان و و کبوتران و ماهی ها متوجه می شود که او در هندوستان است. طالب هفت سال در شهر هندوستان بود در این هفت سال از غصه ی نامزد اصلا ریشش را نزد. بالاخره پادشاه به خواستگاری زهره آمد، وقتی زهره تن به ازدواج نداد گفت: می خواهم تو را برای پسرم بگیرم.

 به هر کلکی بود راضی اش کرد و به عقد پسرش در آورد. طالب همان جا خواب دید که زهره دارد ازدواج می کند. طالب از هندوستان آمد و خودش را به تلار سر رساند و هیچ کس او را نمی شناخت. اما او شروع کرد به لله وا زدن. تمام گاوها از صدای لله وا جمع شدند. بالاخره پسره از خانه ی ارباب آمد و فهمید که طالب برگشت.

 به هر صورت طالب به عروسی رفت، زهره را دید که روی تخت نشسته است و عروس شد، از آن طرف هم زهره از برگشت طالب بو برده بود. با زدن لله وا زهره اطمینان یافت که طالب برگشت برای همین هم لباس عروسی اش را از تنش در آورد و زیورآلات همه را در آورد و گفت طالب من آمد. طالب را به حمام بردند ، لباسش را عوض کردند و ریشش را زدند و...

برای زهره پیغام داد من با همین لباس می روم تلارسر و صبح فردا بیا آن جا عمر من و تو تمام است. صبح زهره نزد طالب رفت، به محض این که به هم رسیدند، همدیگر را بغل کردند و دل هر دو پاره شد و همان دم مردند.

 ***

 آن چه از زندگی نامه ی طالب آملی در تاریخ ادبیات ثبت شد و آن چه در افسانه به نام طالب و زهره مشهور است و عده ای آن را منتسب به طالب آملی می دانند، تفاوت اساسی وجود دارد و آن چه باید و شاید شباهت وجود ندارد و اگر هم دارد بسیار اندک و ناچیز و اتفاقی می باشد.

 شباهت ها: 1-شاعر از بی مهری ها و ملالت های اطرافیان از آمل کوچ کرد و به هند رفت، طالب افسانه ها از دست اطرافیان خویش ترک وطن می کند.

 2-هر دو طالب ریش دارند: به گفته ی طاهری شهاب، طالب آملی به دو دلیل ریش داشت: یکی از نظر این که طالب در لاهور خدمت شاه ابوالمعالی از دراویش هند رسید و مشرف به فقر شده است.

دوم از لحاظ پوشاندن آثار آبله ی صورت خود.( شهاب1346، مقدمه:12) در ادبیات شفاهی طالب به دلیل داغ و فراق ریش بلندی دارد؛ در یک روایت او هفت سال ریشش را نزد و در روایت دیگر چهل سال و...

طالب مه طالب طالب سیو ریش/ نومزه کهو بخته نیشته مار پیش

 (طالب، طالب من طالب سیه ریش نامزد بختش سیاه است و پیش مادر نشسته است)

 در روایت اول طالب در مکتب با زهره آشنا شد و دیگر ماجرا که تا حدودی با سر گذشت طالب مطابقت دارد اما در دو روایتی که راقم این سطور بین مردم ضبط و ثبت کرد و خلاصه آن ها را آورده است و روایت های ناقصی دیگر که شنید و ضبط نمود، شباهت آن بسیار بسیار اندک می باشد؛ به جز دو مورد ذکر شده، بقیه هرچه هست تفاوت ها و افتراق هاست.

تفاوت ها و افتراق ها(2):

1- طالب شاعر در هند ماند و ازدواج کرد و حاصل ازدواجش دو دختر بود که در هند زیستند و همان جا مردند. طالب افسانه ها به ایران برگشت و در بعضی افسانه ها با زهره ی زرنگار ازدواج کرد و پادشاه شد و در بعضی افسانه به محض رسیدن این دو به یکدیگر در دم جان سپردند.

 2- طالب شاعر اهل مکتب، درس خوانده، شاعر، اهل فضل و دانش، ملک الشعرای دربار هند و... بود اما طالب افسانه ها بی سواد، گالش، لله زن، یک شبه ره صد ساله رفته، نظر کرده، پهلوان کشتی و...در نهایت پادشاه ولایت آمل است، در افسانه هایی که او پادشاه نیست دارای مال و اموال زیادی است، در حالی که شاعر در فقر و مکنت زندگی را به سر برد.

3-طالب شاعر عمر کوتاه دارد، اما طالب افسانه عمر طولانی دارد. 4- در بعضی افسانه زهره دختر عموی طالب است و در بعضی دختری از طایفه ی چلاو و در بعضی افسانه ها به این قوم و قبیله یا خویشاوندی اشاره نشده است این در حالی است که در هیچ تذکره، تاریخ ادبیات و زندگی نامه ی طالب اشاره ای به زهره نشده است.

 در دیوان طالب آملی ما با چند بیت بر می خوریم که زهره را به شکل های گوناگون به کار برده است و هیچ کدام ارتباطی با زهره ی زرنگار ندارد: مردم خراب زهره(3) جبینان دیلم اند «طالب» اسیر سلسله مویان طالش است(306 /7391 ) زطوق زهره گر خلخال سازد جای آن دارد که زلف عنبیرنش حلقه ها در گوش مه کرده(845/ 17442) زلف حور و زهره یابی عاقبت کافورسای عنبر افشان ابد این طره ی دام است و بس(620 /13282)

 در غزل شماره 1453 در باره ی دوری وطن داد سخن می دهد، از ناشکیبی اش می نالد: مرا غریب وطن ساخت بی نصیبی من/ خدای رحم کند بر من و غریبی من

به چاره مرض عشقم ای طبیب مکوش تو/ رو طبیبی خود کن مکن طبیبی من

نیاز من همه با حسن شاهد الم است /کراست زهره و اندیشه رقیبی من

دلا به حادثه ی عشق ناشکیب مباش /که هر چه کرد بمن کرد ناشکیبی من(ص827)

به هر صورت اگر به استناد چند بیت که به شکل های گوناگون به زهره اشاره می کند، و هیچ ارتباطی هم با زهره معشوقه ی طالب ندارد، بگوییم که آن زمانی که طالب در آمل زندگی می کرد و درس می خواند، عاشق زهره ی زرنگار شده است و او را هم طالب فرامرزی– همان که در سرگذشت طالب و زهره به روایت های مختلف در سر تا سر مازندران رواج دارد- بدانیم سر گذشت او با افسانه ها در آمیخته است، والا ما هیچ مدرکی دال بر این که طالب عاشق زهره همان طالب شاعر است نداریم.

همچنین مدرک دیگری دال بر این که طالب و زهره داستان عاشقانه ای هستند که قبل از طالب شاعر بود نداریم. اما ما با تکیه بر فولکلور و نظریه های ادب شفاهی می توانیم حدس و گمان هایی بزنیم که در قسمت های بعدی به آن خواهیم پرداخت.

 5- به طور کلی زندگی نامه طالب بر اساس واقعیت زندگی اش نوشته شده است و در هیچ جا، او کار خارق عادت انجام نداد اما طالب افسانه ها موجودی چند وجهی است: در یک افسانه درس نخوانده و مکتب نرفته براثر خوابی قرآن می خواند، با موجودات حرف می زند، علم غیب دارد، اسب آبی در اختیارش است و یک شبه به هند می رود و برمی گردد. موسیقی می داند و لله وا می زند و... کاملا با خصوصیات سر گذشت های(افسانه ها) عاشقانه مطابقت دارد. مثل سر گذشت نجما و رعنا، پری خان و...اگر با هم مقایسه گردد، شباهت های آن غیر قابل انکار است.

در یک روایت طالب در چشمه آب تنی می کند و جوان هجده ساله می شود، آدم را به یاد داستان یوسف و زلیخا (4)می اندازد، جایی که طالب سوار اسب بادی می شود و به هندوستان می رود و بر می گردد شبیه افسانه ی کور اوغلو و کچل حمزه آذربایجان است.(بهرنگی،1377: 309)

همچنین تار مو سوزاندن و آماده شدن اسب شبیه افسانه ی ملک محمد یا ملک جمشید(4) و در بعضی قسمت ها شبیه افسانه ی پسر با کره اسب آبی (عمادی70:1382)است. البته افسانه های جادویی فراوانی داریم که شباهت های زیادی به بعضی از قسمت های افسانه ی عشقی طالب و زهره دارد.

 6-در سراسر دیوان طالب آملی ما با شاعری باذوق و مبتکر در شیوه ی جدید شعر و شاعری رو به رو هستیم نه با موسیقی دان یا آهنگ ساز در حالی که در همه جای مازندان موسیقی و آهنگ طالب طالبا مثل کتولی، تبری(امیری) و...معروف و مشهور است؛ رونق دارد.

 آهنگ طالب طالبا تنها آهنگی است که هم در عزا و هم در عروسی خوانده می شود، آیا بیت زیر می تواند اشاره ای باشد به همین موسیقی محلی؟ مسلما نه، اگر منظور طالب موسیقی و آهنگ طالب طالبا است، پس جلوتر از آن این آهنگ و موسیقی وجود داشت.

 در غم و شادی تصرف هاست چون طالب مرا هم نوای ماتم و هم نغمه ی سورم خوش است(ب8953)

«تصور نگارنده این است که [ملودی طالب طالبا] بر اساس امیری تکامل یافته است. بدین صورت که پنج هجای اول شعر امیری با یک هجای موسیقی جدا از کلام مانند"ها" یا "آ" ترکیب می شود و با تکرار همان پنج هجای اول وزن تازه ای به دست می آید که همان وزن طالبا است؛ یعنی این ساختار جدید از شعر دوازده هجایی امیری جدا می شود و در وزن جدید یازده هجایی با آهنگ ریتمیک و مستقل طالب تبدیل می گردد» ( احمد محسن پور 1377: 172-171)

«فرم نهم فرم امیری – طالبا است. این فرم در واقع وصل امیری و طالبا است؛ یعنی بعد از خوانش امیری، طالبا خوانده می شود؛ دوباره امیری و قسمت بعدی طالبا را می خوانند و باز ادامه می یابد.» (احمد محسن پور، 18:1381)

با توجه به نظریه ادبی و پیشینه فرهنگ مردم و موسیقی ای که باید ریشه در سنت و فرهنگ نسل های دور داشته باشد مثل موسیقی سنتی و اصیل ایران و با توجه نظریه ی استاد محسن پور آیا نمی تواند گفت که این موسیقی از آن گذشته های دور باشد.

 7- در افسانه، زهره ندانسته داروی بیهوشی را به طالب داده و او هم خورد و دیوانه شد این در حالی است، در دیوانش به مفهوم ومضمون بالا هرگز اشاره ای نرفت اما به دو شکل داروی بیهوشی و بیهوش دارو به کار رفته که مضمونش به کلی آن چه که در افسانه ها آمده متفاوت است: بوی او داروی بیهوشی وز آن بو«طالب» عمرها شد که ز خود رفته کنون می آید(483 :10716)

 داروی بیهوشی(5) بگره بسته زلف یار وین لطف باده ایست که بیهوش کردنی است(1071: 21849)

8- عده ای اشعار به جا مانده در بین مردم را که سینه به سینه نقل می شود، از خواهر طالب آملی ستی نسا می دانند و عده ای در این مورد دچار شک و تردیدند.«از نام پدر وی و محل تولدش اطلاع کافی در دست نداریم.

در ضمن ابیات ترانه ای که به نام(طالب طالبا) در مازندران از زبان خواهرش خوانده می شود، مصرعی بدین شکل است که خواهر طالب از سنگ های دهکده(کرچک)استفسار از نشانی برادر گمشده خود می نماید(سنگ کرچک طالب ره ندی) و اگر صحت انتساب این ترانه ی کهن به خواهر طالب مسلم بودی می شد به حدس محل تولد او را در این روستا در نظر گرفت.

 ولی به شرحی که خواهیم داد، انتساب چنین ترانه های عامیانه ای به ستی نسا خواهر طالب که زنی عالمه و در امور پزشکی وارد بوده بعید و ناصواب می باشد.(6) (شهاب1346 مقدمه:17) اشعار به جا مانده چه آن هایی که دکتر گودرزی جمع آوری کرد یا به عبارتی از روی نسخه ای آن را تهیه دیده است(؟) و چه آن دسته اشعاری که بین مردم سینه به سینه نقل می شود، از هر جهت با هم شبیه اند و با موازین ادبیات شفاهی کاملا منطبق می باشد؛ چه از لحاظ وزن که عروضی نیست، چه از لحاظ قافیه وردیف. قافیه شنیداری است و وزن هم کششی (هجایی).

چارصد گو باشتنه سینه پر شیه/ گوگزاکون دیبینه نخردنه شیه

 واژه ی "شیه" قافیه واقع شد که در حقیقت ردیف است. باید گفت اصلا قافیه ای برای این شعر متصور نیست. فردای محشر و این سه تن امت جواب چه دننه نزد محمد(ص) واژگان امت و محمد قافیه واقع شدند که در تلفظ حرف «ت» و «د» قریب المخرخ اند و از نظر شنیداری قافیه با مشکل مواجهه نمی شود.

 تیر ما سیزه شو مسه ایارده بوریشته فنقو بادمو پسته که حرف غیرملفوظ یا بیان حرکت«ه» حرف قافیه قرار گرفت و اگر «د» و «ت» را مثل بیت بالا در نظر بگیریم«ده» با«ته» حروف قافیه واقع شده است.

شعر زیر یک دوبیتی عامیانه است که به آن «بن» می گویند:

 کیجا ره بدیمه پمبه جار وجین /عرق بزو کیجای مخمل دیم

 الهی بوم گوشبال نگیم /دم به دم چک هایرم ته مخمل دیم

 طبق موازین عروض فارسی باید مصراع اول و دوم و چهارم هم قافیه باشند در حالی که چنین نشد. در دو مصراع زوج قافیه ای وجود ندارد، فقط مخمل دیم ردیف است. حال این مشکل چگونه حل شد- البته اگر مشکل بدانیم- چون شعر با آواز خوانده می شد و شنیداری است، اولاً ردیف مصراع های زوج مشکل قافیه را حل می کند ثانیاً «م» و «ن» در اشعار عامیانه قافیه می شوند. مثل«ل» و «ر» که مخرجگاه مشترک دارند.

در ادبیات شفاهی و اشعار به جا مانده از گذشتگان-ترانه- دارای همین ویژگی است. وزن کششی است؛ با تند خوانی و کند خوانی و جا به جایی هجاها شنونده احساس نمی کند که وزنش دچار مشکل است، از طرفی چون اشعار با آواز خوانده می شد و می شود، خواننده(آوازخوان) با کشش های به موقع مشکل وزن را بر طرف می کند.

اصلاً یکی از خصوصیات این گونه اشعار خواندن با آواز است.

اول گویم خداوند کریم ره /بهی تر از همه ی عالمین ره

بیت بالا را نوزوز خوان(عمو صفر ذبیحی) با کشش در مصراع دوم روی کلمات «بهی تر» که در اصل «بهتر» بود و همه ی که «ه» بیان حرکت و «ی» را با کشش می خواند تا خلا وزن را پر کند.

 ***

 شباهت سر گذشت (افسانه) طالب و زهره با دیگر افسانه های ایران زمین آدم را به تعجب وا می دارد که چگونه زندگی طالب آملی با افسانه ها در آمیخت، چگونه شاعر شوریده ای چون طالب آملی توانسته در تمام عمرش راز عشقش را پوشیده نگه دارد: سهل است راز عشق نهان داشتن ز غیر /گر مرد غیرتید از خود هم نهان کنید (12602:584)

 آیا واقعاً او بعد از کوچ و ترک وطن رازپوشی کرده است و سرگذشت او با افسانه ها در آمیخت و بین گذشته و حالش گسست عمیق به وجود آمده است؟ یا این که نه طالب و زهره ای بودند و او هم با آگاهی کامل از این سرگذشت تخلص طالب را انتخاب کرد و افسانه ای شد؟ یا این که دوستداران طالب آملی از روی تعصب چنین سرگذشتی را به او منتسب دانسته اند؟ در حقیقت اسطوره اش ساختند.

 این به احتمال نزدیک تر است چرا که بین عامه مردم به خصوص راویان سرگذشت طالب و زهره نه تنها طالب آملی شاعر را نمی شناسند بلکه حتی نامش را هم نشنیده اند چرا که راوی چوپان است و بی سواد و در کوه ها و مراتع زندگی می کند نه در شهرها و ... از طرفی سرگذشت طالب و زهره بیشتر بین چوپانان و رواج دارد تا بین عامه مردم شهر و جامعه ی کشاورزی مازندران، این در حالی است که سرگذشت امیر و گوهر منتسب به دشت ها و کشاورزان و جامعه شهری است. طالب نماینده ی مردم دردمند، ستم کشیده، طبقه ی کارگر، زحمتکش، هجران کشیده، ناکام، در به در، تنگ دست و در عین حال پرتلاش، صبور، وفادار و...می باشد. مردم به دلیل تماشای تصویر خود در آینه ی سر گذشت منتسب به او، مقام او را تا حد اسطوره بالا بردند و با شاخ و برگ دادن به سرگذشت او جنبه های مختلف زندگی خویش را در آن جستجو می کردند.

 به همین دلیل آنچه مردم جستجو می کردند، البته آرزوی دست نیافتنی و اسطوره وار در تصویر خیال خویش به او منتسب می دانستند.

 «بیان آرزوها به گونه ای در اندیشه، رفتار اجتماعی هر دوره ی تاریخی و در افسانه های ملت ها پیداست"جامعه های اسطوره ساز، افسانه ها را به منظور تفسیر و تاویل تمامی زندگی خویش به کار می برده اند و واکنش علاقه و اشتغال های ذهنی معینی را در آن ها می انباشته اند. از این رو اساطیر متضمن پیام هایی است در باره ی زندگی به طور عام و زندگی در جامعه به طور خاص. هم نمونه ای از رفتار بشری و هم عنصری است از تمدن"( محمد مختاری 1369: 32)

 ذهن اسطوه ای مردم، افسانه ها را در هم می آمیزد، عنصر کهن را بازآفرینی می کند و از آن عنصر نو پدید می آورد. آرزوهای قومی در قالب کهن می زایند و آمیزه ای از نو و کهن بر بستر فرهنگ عمومی و ذهن و تصور مردم دوران می آفرینند.

 "طالب" تاریخی از زندگی اجتماعی برمی خیزد و افسانه ی "طالب و زهره" در قالب ذهن اسطوره ای پرورده می شود. این جا افسانه و تاریخ در هم می آمیزند. "طالبا" در تصور اسطوره ساز پرورش یافت و با زندگی- به گونه ی دیگر- آمیخت.( محمود جوادیان کوتنانی1377: 61)

 البته این گونه افسانه سازی ها و اسطوره پروری در باره دیگر شاعران هم کم نیست، به عنوان نمونه در باره نیما هم مردم افسانه ها ساختند. افسانه ای که یک پیرمرد بالای هفتاد سال به نام آقای تقوی -که شاعر مسک هم بود - در باره نیما بیان می کرد جالب توجه است: در یوش بودیم سوال کرد آیا می دانید چرا به علی اسفندیاری نیما می گویند؟ بعد بلافاصله جوابش را داد: برای این که پدرش بچه دار نمی شد، نذر کرد و در امامزاده ای خوابید و خواب نما شود شاید بچه دار شود و چنین هم شد، در عالم خواب ندا آمد: آقای اسفندیاری! خداوند به تو یک فرزندی می دهد که مانند او تا به حال «نی یماniyamâ»(= نیامد) به مرور زمان این واژه «نی ماneymâ» شد و بعدا تبدیل به نیما(nimâ) گردید و شاعر هم اسمش نیما شد یعنی فرزندی که مثل و مانند او نیامده است.

 به هر صورت ما با یک طالب آملی شاعر پر آوازه ی هندی رو به رو هستیم که زندگی نامه اش در تاریخ ادبیات با اندکی اختلاف بیان شده است و با یک طالب افسانه ای که سرگذشت آن شبیه افسانه های عشقی از یک طرف و افسانه های جادویی از طرف دیگر است که بین مردم سینه به سینه نقل می شود و گاهی با آواز و نی همراه، با سوز و گداز خوانده می شود.

نمونه اشعار طالب املی به زبان طبری

مه طالب گم بیه فصل جوانی

ونه قسمت دیبیه ته خانمانی

ندارمه مار مه سه هاکنه مادری

خردمه مار هاکرده لاغلی سری

دله ره دکرده بیهوشه داری

مه طالب بخرده وا بهیه راهی

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

انده بورده طالب میونه هندی

هندی یه کنار داشته جفته انجیلی

ونه بالا نیشبیه کوتر چمپلی

ونه زیر نیشبیه آدم آبی

آدم آبی تو مه طالب ره ندی؟

طالب ره بخرده دریوی ماهی

بزنم سالیک و بیرم طلاجی

گردم ره دکنم رز رز شاهی

طالب مه طالب و طالب فرامرز

هر کجه دری خدا بیامرز

***

طالب ره بدیمه میون هندی

هندی مردمون قلیون او کرده

هندی زنانه وچه رو خو کرده

هندی کیجائونه کشه خو کرده

هندی مردمون چراغ سو کرده

قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی

قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی

قلی چار بیدار تو مه طالب ره بیار

طالب نمو ونه دعا کتاب ره بیار

صد تا گسفن دمه همه وره مار

صد تا مادیون دمه همه کره مار

صدتا گومش دمه همه باقه مار

صد تا شتر دمبه قطار به قطار

صد تمن پول اشمامه دمبه میون

بلکه ول هاکنن طالب نوجوون

گدا کیجا بیمه درمه بیابون

دعا کمبه پیدا بوه مه خاهون

طالب مه طالب و طالب خرما چش

از عشق زهره دل دارنه ناخش

***

عاشقی نکنین عاشقی سخته

عاشقی کره دیم دائم زرده

هر کی عاشقی شه کسب هاکرده

عمره صد و بیسته وه شصت سال هاکرده

عاشقی ره هاکردنه پیغمبرون

یوسف عشق ذلیخا بورده زندون

نجما و رعنا برار بینه سرگردون

خسرو و شیرین بوم دونا دون

مسکین و فاطمه گدای دل بیه خون

حضرت عباس من ته بازوی قربون

دمه ذولفقار هاکرده مسلمون

***

الهی لال بوه عمو ته دهون

دیگه این صوبت ره نیار مه میون

مه سره سیو می بوه مه رنگ دندون

غیر از طالب زهره نیره شه خاهون

صادق گد کله هسه سا تشی دندون

طالب فقط هسه مه جان خاهون

گمبه یا عباس مره صادق نونه

یا امام رضا   مره  صادق  نونه

اون  قفل طلا  مره  صادق نونه

محمد  صل الله  مره صادق نونه

علی  مرتضی   مره  صادق  نونه

مره  طالب  ورنه  و  خدا  ندنه

***

گالشی   هاکرد بیمه  کنار  بیشه

به  درگاه  الله  زهره   ناله  تنیشته

دسه تور بزو  مه جان شه لینگه تاشه

زمینه   هاکرده  ممرزه   ریشه

صد تا گو بزا مه جان نخرده ششه

دکنم  پیله  طالب کم بخت جانه شه

طالب  مه  طالب  طالب  مهربون

گدا کیجا   بیمه  و  درمه  بیابون

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم خرداد 1391 | 11:29 | نویسنده : الدره وچون

اول  بوم  بسم الله   نوم   خداره

صلوات برس بر محمد صل الله ره

***

بوم  یا علی  سو  دکفه  امه  دل

علی  باله ماس  هسه  قیامت  پل

قیامت  پل  یه  موی  نازکی  یه

چند تا بی نماز اون پله یور نشی یه

***

حسن و حسین (ع)  فاطمه  بزاره

عجب نوری پاک داشته وشون دتاره

امیر المومنین (ع)  وشون  بابا هه

ونگ هکنم  ونه  خواره  صداره

***

امیر باته یک بار بورم جوون بهووم

کله  سنگه  دشته  جوون    بهووم

بورم  مدرسه  قرآن  خون  بهووم

پیش محمد(ص) رو گردون نهووم

***

ناماشون صحرا وا  دکته صحراره

داره  چله  چو  بورده  مه   قواره

تازه  بوره  شیر  دکفه  مه  پلاره

خبر  بمو  ورگ  بزو  مه  گیلاره



تاريخ : شنبه سیزدهم خرداد 1391 | 18:1 | نویسنده : الدره وچون

نمونه های از ترانه های محلی مازندرانی  که معمولا در مراسم های و جشن های عروسی قدیم با صوت زیبا خوانده میشد همچنین مادران مازندرانی معمولا در هنگام کارهای روزانه به مانند بسیار ی از ایرانی ها این ابیات را با خود نجوا و تکرار می کنند .

دل من در غریبی وا نونه / یکی همدم من پیدا نونه

یکی همدم مثل یوسف زلیخا / کلید که گم بیه در نونه وا

 

 

مسلمانان مه گلی گیر هاکرده / دشمن مره بیته زنجیر هاکرده

الهی بشکیه زنجیر کلی / دلبر جان جاهله(جوان) کنه راهداری

 

 

 

نماشون صحرا آفتاب تَجِنه / کیجا دره سره پلا پجنه

خدا خدا زمّه پلا بَوّه کال / ته مار تره بزنه مه دل بَوّه خار

 

 

شب شبنم زمین نم نونه / نخواسته یار دله مرهم نونه

نخواسته یار مثله نرسی لیمو / هرچه بوبچینی بو ندنه بو

 

 

دوتا آهو بیمی در این بیابون / علف سبز خردمی ریگ بیابون

اگر دونم داینی مه یار پیغوم سرّه فدا کمه جانه ته قربون

 

 سره راه و سره راه و سره راه / سره راه ره بیته دوتا مار سیاه

اول مره بزن نخامه دنیا / دوم یار بزن نداشته وفا

 

 

انّه پیغوم نده ای یار نفهم / تو پیغوم دنی من خامه بورم زن

ته زن بوری من غم نخرمه غم / آب دریا بومه و کوه دماوند (یعنی : آزادم)

 

برگرفته شده از وبلاگ "از نمونه تا خواجه "



تاريخ : سه شنبه دوم خرداد 1391 | 12:41 | نویسنده : الدره وچون

ماجرای طغیان گرجی‌خان فیروزجایی یکی از رخدادهای تاریخی عصر ناصری است که از نگاه مورخین روزگار قاجاریان و تاریخ‌نویسان مازندران به دور مانده است.

 

اشـاره

یکی از چالش‌های اصلی تاریخ‌نگاری محلی نبود منابع کافی و مستند است. از این‌رو در تدوین و بازسازی آن، اسناد از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند.

ماجرای گرجی‌خان فیروزجایی یکی از رخدادهای تاریخی عصر ناصری است که از نگاه مورخین روزگار قاجاریان و تاریخ‌نویسان مازندران به دور مانده است.

    در شمارة پیاپی 27 و 28 نشریة گنجینة اسناد (سازمان اسناد ملی)، گزارشی برگرفته از اسناد صندوق‌خانة عدالت دربارة رخداد یاد شده بی‌ کاست و فزون به چاپ رسید. نگارنده می‌کوشد بر پایة اسناد به دست آمده در منطقه و روایات مردمی، تصویری از آن ماجرا به دست دهد.

 

گـزارش نـایبالایاله

گرجی خان فیروزجایی و برادر بزرگترش، علی‌اکبر، فرزندان آقا محمدکاظم از اعیان محتشم و بنام عصر ناصری در بندپی بابل بودند که املاک، مراتع، خدم و حشم بسیار داشتند.

آنان بنا به دلایل نامعلومی، چندین سال از پرداخت مالیات دیوانی سر باز زدند. بدین ترتیب سال به سال بر بدهی‌ِ‌شان افزوده می‌شد. نایب‌الایاله مازندران (احتمالاً علی‌خان نوری) در گزارشی به عدالت‌خانة ناصری، دربارة عوامل و علل طغیان او و کسانش می‌نویسد:

«سواد کاغذ موصول نایبالایاله

از زمانی که بنده به بارفروش آمده، معتمدالخاقان، میرزا خانلر هم نزد بنده آمده، تاکنون هم بوده است. مکرّر خبر رسید که بعضی اهالی بندپی مخصوصاً این چند نفر که معروفند علی‌اکبر فیروزجایی  که در یونت‌‌ئیل باز آغاز شرارت و هرزگی کرده، ملازمان عالی او را گرفته، قریب یک سال حبس بود. رسول، دزد معروف، گرجی نام، برادر علی‌اکبر و غیره‌ها بنای هرزگی و شرارت در ولایت گذاشته، مردم را دور خود جمع نموده، هر روز را در دهی و هر شب را در قریه‌ای اجماع کرده، گاو و گوسفند مردم را علانیه می‌برند و می‌کشند و می‌خورند. اغتشاش و آشوب می‌نمایند. گاهی در خانة عبدالحسین‌ خان سرهنگ جمع شده با کسان او همداستان می‌شوند و مالیات دیوان را نمی‌دهند. آدمی برای تحقیق این مراتب به بندپی فرستاد و نامه‌ها نوشت که باعث این حرکت چه چیز است، اگر حرفی، دلیل و ستمی از کسی به شما رسیده، پنج نفر، ده نفر بیایند به ساری در کمال دقت رسیدگی نمایند و آنچه اسباب آسودگی شماها و رعیت است فراهم آورده، مقتضی‌المرام، شما را روانه نمایند. کاغذی مبنی بر شکایت از میرزا خانلر و مباشرین نوشته فرستادند. دو مرتبه آدم معقولی و شرح مبسوطی فرستاد که اطمینان یافته بیایید که با حضور آقا میرزا خانلر رسیدگی و غوررسی شود. درصورتی‌که صدق، رفع آن‌را بنماید، باز هم نیامده، اسباب فتنه و فساد را بیشتر فراهم آورده، هرچه در مقام اطمینان و آمدن آن‌ها و رسیدگی این فقرات بیشتر نمود، روز به روز آن‌ها شرارت و هرزگی را بیشتر کرده‌اند. اگرچه از ابتدا معلوم بود، جنابعالی هم از کم و کیف تحریک کسان سرهنگ و هر ساله بلکه هر روزه اسباب اغتشاش و فتنه و فساد بندپی اطلاع دارند، ولی باز هم معلوم شد که همان اسباب تحریک و فتنه و فساد جبّلی این چند نفر است که بعضی دیگر را هم با خودشان همدست نموده، مشغول این حرکات شده‌اند.

از طرفی سرهنگ در باب مواجب فوج عرض کرده که مأمور گرفتن مواجب محلی به این‌جا آمده است. همین‌که مطالبة تنخواه محلی نموده‌اند، این اسباب اغتشاش را گرفته‌اند. ولی حالت مازندران بر جنابعالی معلوم است که به سهولت مقصر را نمی‌توان گرفت و این اشخاص را هم می‌شناسید که اشرار قدیم بوده‌اند و حالا کار به جایی رسیده که روبه‌رو با آدم و گماشتة حاکم می‌ایستند و با تیر و سنگ قتال می‌دهند. اگر این‌بار مثل سایر دفعات اغماض شود و سیاست و تنبیه کاملی نشود چنان می‌شود که هیچ‌کس از عهده‌ی آن‌ها نمی‌توانند برآیند.

 

شرح دستخط مبارک

در حق مقصر و اشرار لازمة سیاست را به عمل بیاورند عفو و اغماض در مقصر حکم شده است، اما باید فهمید که حقیقتاً تقصیر دارند یا عرض و تظلمی هم داده‌اند».

چنانچه از گزارش نایب‌الایاله برمی‌آید، اعتراض گرجی‌خان و کسان او از رفتار میرزا خانلر (مأمور دریافت مالیات) بود و در این ماجرا، عبدالحسین خان سرهنگ (حلالخور)، حاکم بندپی نیز با ایشان هم‌داستان گردید.  البته لحن مغرضانه نایب‌الایاله را نباید از نظر دور داشت. بر اساس دستور بالا که از سوی ناصرالدین شاه صادر شده بود حکومت مازندران موظف شد که «لازمة سیاست را به عمل بیاورند».

 

بررسی رخداد بر پایة روایات و اسناد

سندی در کتاب برگی از تاریخ نوشتة ملاحسن شریعتی آمده است که مربوط به درگیری‌های گرجی خان می‌باشد.بر اساس این شند فردی به نام ملا نوروزعلی بارفروشی گویا از طرف حکومت به بندپی برای اجرای حکم یا میانجی‌گری اعزام می‌شود ولی مورد حزب وشتم گرجی‌خان قرار می‌گیرد. از این رو به محضر شیخ محمدحسن بارفروشی شیخ کبیر شاکی می‌شود و شیخ دستور می‌دهد که شرح جراحات وارده را نوشته تا از خان دیه دریافت کنند:

«به حضور مبارک سرکار آقای شیخ کبیر، مدظله العالی عرض می‌شود:

از قرار (معلوم) جنایاتی بر جناب مستطاب آخوند ملا نوروزعلی خلف مرحوم خلد آَشیان ملا محمدنصیر بارفروشی وارد آمده است از قرار تفصیل [ذیل] است (که) بعد از ملاحظه نوشته شده است:

متلاحمةا‌لرحم یک موضع؛ اسواد کردن یک موضع؛ کبودی سینه دو موضع؛ متلاحمه باز و یک موضع[

از قراری که مجنی علیه مدعی می‌باشد جنایات مسطوره از ضرب آقای گرجی‌خان بندپئی وارد آمده است، استدعا چنان است که دیه جنایات مزبوره را به طور وضوح بیان فرمایید که بعد از ثبوت، جانی از عهده برآید و آنچه حکم شرع انور است معمول شود. تحریرا شهر شعبان‌المعظم سنة 1302 ه.ق»

از سوی حکومت مازندران به آقابزرگ سلطان (از طایفة عمران بندپی و از سرکردگان فوج آنجا) فرمانی مبنی بر دستگیری گرجی خان صادر شد و او، فرزند خود ابوالقاسم سلطان را به همراه سربازهای محلی مأمور همراهی با نیروی دولتی برای جلب وی می‌کند. وقتی دولت به تعقیب او اقدام نمود، گرجی خان در پینِکِ گلیای بندپی شرقی سنگر بست و با یاری همسر شجاعش، بی‌بی‌ جانی وسطی‌کلایی، به پایداری پرداخت. بی‌بی جان در تیراندازی چنان مهارت داشت که از دور نعل اسب را نشانه می‌گرفت. با این حال مقاومت ایشان فرجامی نداشت و گرجی خان دستگیر شده، او را به شکم اسب بستند و با تحمّل رنج بسیار در تهران به حبس انداختند.

مجموعه‌ای از اسناد و قباله‌جات نزد خانوادة مرحوم حاج عبدالحسین فیروزیان (ساکن روستای کاشیکلای بندپی شرقی )موجود است که به چگونگی فروش املاک گرجی خان توسط وکیلش (مهدی سلطان فیروزجایی) و ارسال وجه جهت پرداخت طلب دیوانی اشاره دارد.بر اساس این اسناد، گرجی خان پس از سال‌ها سرپیچی در حوالی 1301.ق گرفتار نیروهای دولتی شد و در تهران بازداشت و محکوم به پرداخت چهار هزار تومان گردید.

متن وکالت‌نامة مهدی سلطان که در تهران تنظیم شده بود به شرح زیر است:

«باعث بر تحریر این‌که حاضر گردیدند در دارالشرع مطاع لازم‌الاتباع دارالخلافه طهران، عالیجاه... گرجی خان بندپی و بعدالحضور وکیل شرعی و نایب مناب خود گردانید، عالیجاه مهدی سلطان ساکن بندپی را در باب فروش املاک و علاقة ملکی خود را واقعه در بندپی تا معادل دو هزار تومان و در صورت عدم مشتری از برای املاک خود وکیل می‌باشد. در فروش املاک و گاو مرحوم مبرور خُلد آشیان آقا علی‌اکبر، اخوی خود را از قرار تفصیل ذیل:

 

املاک، گاو و گوسفند شخصی گرجیخان

املاک

 

گاو

گوسفند

مرتع اطاق سی،

مرتع وولی ‌کِلِه

هرقدر که باشد

هرقدر که باشد

آب، تالار

آب، تالار

 

 

مرتع سوته سی

مرتع فلکا

 

 

چهار من

آب، تالار

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 | 22:9 | نویسنده : الدره وچون


تاريخ : یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 1:59 | نویسنده : الدره وچون

  در شرايطي كه طي يك دهه اخير اغلب مستندسازان ما ، با فيلم هايشان  به مسائل  حاد جامعه شهري مي پرداختند و از موضوعات روستائي دور افتاده بودند ، شما درتينار به سراغ سوژه اي رفته ايد كه براي مخاطب شهري خيلي دور به نظر مي رسد و بار ديگر ما را با خود به دوره اي مي برد كه مستند هاي ما پر بود از تصاوير جنگل وعشاير و گاو و گوسفند . با توليد اين فيلم ، فكر نكرديد دست به ريسك بزرگي زده ايد و ترس و نگراني نداشتيد كه اين فيلم به سرانجام نرسد و يا ديده نشود؟

 وقتي چنين سوژه اي انتخاب مي شود حتما چنين ريسكي هم به دنبال دارد . از وقتي با اين سوژه آشنا شدم ، مدتها با خودم كلنجار مي رفتم كه ادامه كار را پي بگيرم يا نه.ولي حالا كه اين فيلم مخاطب عام و خاص خود را پيدا كرده و حتي امكاناتي فراهم كرديم كه آدم هاي محلي هم فيلم را ببينند احساس مي كنم كه انتخاب نادرستي نكرده ام.

 شخصيت اصلي فيلمتان قاسم را چطور پيدا كرديد؟

 از سال 81 من براي كارهاي پژوهشي به جنگلهاي اطراف بابل مي رفتم . در سال 84 با قاسم آشنا شدم.همه اهالي در مورد بدبختي و بيچارگي اين چوپان نوجوان صحبت مي كردند. اهالي منطقه مي گفتند او يك بچه تنهاست كه به بدترين شكل زندگي مي كند.پدرش او را رها كرده و و نامادري اش هم كتكش مي زند.من دوست نداشتم كه فيلم سياهي در مورد اين بچه بسازم اما مهارتهاي اين نوجوان در نگهداري گاوها برايم جالب بود.او فقط دوازده سال داشت.

 خوش شانسي من اين بود كه خودم هم بابلي بودم و زبان محلي آنها را مي دانستم . به همين دليل توانستم به راحتي با آنها ارتباط برقرار كنم.

از خصوصيات بارز جنگل نشينان اين است كه اگر ناصادقي ببينند پس مي زنند. آنها دوست نداشتند كه من چهره زشتي از جنگل نشينان درفيلم نشان دهم. بارها به آن محل رفت و آمد كردم و همانجا زندگي كردم تا اين كه  از سال 85 فيلمبرداري را شروع كرديم.

 خيلي خوب توانسته ايد با قاسم ارتباط برقرار كنيد و او جلوي دوربين كاملا راحت به نظر مي رسد و برخوردهاي كليشه اي ندارد .چطور موفق شديد اعتماد او و روستاييان را جلب كنيد؟

 هم‌زباني من باعث شد  آن‌ها مرا بپذیرند و من آرام‌آرام توانستم بين قاسم و دوربین ارتباط برقرار کنم . كار با او در ابتدا خیلی نگران‌کننده بود ولی درروند كار، این نگرانی برطرف شد. در عين حال سعی من این بود تا از احساساتی‌شدن فیلم جلوگیری کنم.

 گروه تحقيق و پژوهش هم داشتيد؟

 نه.اكثرا تنها بودم.تحقيق و پژوهش اين كار حدود يك سال يعني تمام مدت سال 84 طول كشيد. بهار سال 85 ماندن و زندگي كردن من در آنجا شروع شد.من در همان كلبه در كنارآغل هايي كه در فيلم مي بينيد با آدم هاي آنجا مي خوابيديم و در همان ماهي تابه اي كه در فيلم مي بينيد غذا مي خورديم.

 از ابتدا قصدتان اين بود كه در مورد زندگي آدمهاي حاشيه جنگل فيلم بسازيد يا در مورد قاسم؟

 شخصيت محوري من همين قاسم بود و هدفم پرداخت دراماتيك تنهايي او بود.يك چيزي ميان طرح و فيلم در ذهنم شكل گرفته بود و براي هر فصل و كارهاي مربوط به آن فصل تعريف خاصي داشتم.طرح فيلمنامه من در اصل باز بود و از هر اتفاقي كه در مقابل دوربين پيش مي آمد استقبال مي كردم. در واقع سرصحنه فيلم تحقيق و پژوهش كار كماكان ادامه داشت.من و گروهم از هر كسي كه سر راهمان قرار مي گرفت اطلاعات مي گرفتيم.و اگر حس مي كرديم خوب است براي آن طرح مي نوشتم و به فيلم اضافه مي كردم.

  از اول مدنظرتان بود كه يك سال كامل از زندگي شباني پسربچه فيلم را به تصوير بكشيد يا در طول كار به اين نتيجه رسيديد؟

 از ابتدا احساسم اين بود كه چهار فصل متوالي از زندگي اين نوجوان را نشان دهم.

 چرا؟

 چون او يك گالش بود.گالش ها تعريف خاصي در مازندران دارند و از قديمي ترين مشاغل آن منطقه به حساب مي آيند . آنها زبان بكر و فرهنگي خاص دارند. درجريان تحقيقاتم به اين نتيجه رسيده بودم كه اگر بخواهم اين كار خوب از كار دربيايد بايد هر چهار فصل سال از زندگي گالشها فيلم بگيرم. چرا كه اين زندگي طي هر فصل با هم تفاوت داشت.فيلم آمنه خاله هم در مورد يك پيرزن گالش بود.

 گالش ها همان چوپان ها هستند؟

 چوپان ها ، پرورش دهندگان بز و گوسفند ، و گالش ها ،پرورش دهندگان گاوها هستند.گالش ها به شكل سنتي كارشان پرورش گاوهاي محلي است و در آمدشان بهتر از مشاغل ديگر است . پيشينه آنها براي من خيلي جالب بود.در فيلم تينار نگاه من اين بود كه زندگي گالش ها را نشان دهم كه چطور علوفه تهيه مي كنند و شيرهايشان را به پايين منتقل مي كنند. در مازندران روستا هاي حاشيه جنگل تا هجده خرداد هر سال قرق است و از آنجا به بالا نمي توانند بروند. هجده خرداد جمعيت عظيمي از چوپان ها و گالش ها در پشت آن منطقه گرد مي آيند و قرق شكسته مي شود.

 ولي ما اينها را درفيلم نمي بينيم.

 هنگام كوچ ما كوپه كوپه روي كوهها گله هاي مختلف را مي بينيم كه دارند به بالاي جنگل مي روند.از اينجا به بعد قرق است و وقتي قرق شكسته مي شود صداي قاسم را مي شنويم كه مي گويد : ارباب با اسب بالاي كوه مي رود و من و پدرم پياده گاوها را مي بريم بالا.

 قرق براي چيست؟

 قرق به خاطر اين است كه مراتع در اولين فرصت از بين نروند و علفزار به اندازه كافي رشد كند تا دام ها در طول سال از علوفه استفاده كنند.جالب اين است كه هر چه از جنگل بالاتر مي رويم باز به يك قرق ديگر در تاريخي ديگر برمي خوريم اما قرق اصلي همين پايين است كه هجده خرداد انجام مي شود.

 روستاييان از كجا متوجه مي شوند كه هجده خرداد فرا رسيده ؟

 ريش سفيدان روستا تقويم خاص گالشي دارند ،اما اغلب از همان تقويم تاريخ شمسي استفاده مي كنند. ماههاي تقويم گالشي داراي اسم هاي خاصي است. ما در فيلم نمي خواستيم به اين مسائل بپردازيم چون ذهن بيننده را از موضوع قاسم دور مي كرد.

 از موضوع دور افتاديم . برگرديم پيش قاسم.از اولين احساستان در برخورد با او بگوييد.

 اولين بار كه قاسم را ديدم از اينكه بتوانم با او فيلم بسازم بسيار نااميد شدم.او حتي چند كلمه هم جواب مرا نمي داد و فقط سر تكان مي داد.احساس كردم بيراهه آمده ام و از اين بچه نمي توانم كاري بسازم.اما باز به خودم اميدواري دادم و از آدم هاي اطراف سئوال كردم .آنها گفتند زندگي قاسم همين است كه مي بيني.

 با پدرش هم صحبت كرديد؟

 بله اما اول مي ترسيدم اجازه ندهد از زندگي اين بچه فيلم بسازيم.اما بعد فهميدم كه آدم بسيار مثبتي است.او فهميد كه ما مي خواهيم در مورد سختي و تنها يي قاسم فيلم بسازيم با وجود اين قبول كرد و با ما همكاري كرد اما در اواسط كار به من گفت اطرافيانم به من مي گويند كه با اين فيلم مي خواهند تو را خراب كنند.من به هر وسيله  اعتماد او را جلب كردم و اگر همراهي و حمايت پدر قاسم نبود موفق به ساخت اين فيلم نمي شدم.

 پس چطور در فيلم آمده كه اين پسر تنها بود و پدرش رهايش كرده بود؟

 در صحنه اي كه  قاسم اسبش را گم مي كند ، راه زيادي را برمي گردد تا اسب را پيدا كند. اين صحنه سخت گيري پدر را مي رساند. براي اينكه پس از اين همه خستگي و راهپيمايي به پسرش نمي گويد خسته نباشي ، بلكه نگران اسب و باري است كه پشت اسب بوده. البته هدف من اين بود كه به حس شاعرانه  فيلم  پايبند باشم و اگر خشونت و سياهي در فيلم هست در لفافه بيان شود.

 در يك فصل از فيلم پدر مقداري شكلات بين بچه هايش تقسيم مي كند و با تاكيد مي گويد اينها را قاسم داده . در جايي ديگر، پدر براي قاسم آذوقه مي آورد.

 قاسم اگر پسر او هم نبود و گالش او بود ، اين حداقل چيزي بود كه بايد به عنوان اجرت كار برايش درنظر مي گرفت . با تمام اينها او نسبت به قاسم احساس پدري دارد.

مسافتي كه پدر براي رسيدن به قاسم طي مي كند فاصله خيلي زيادي است.همين كه يكي دو روز كنار قاسم مي ماند، معني اش اين است كه در بعضي اوقات سال با او همراه است و با او زندگي مي كند.

 صحنه گم شدن اسب واقعي بود؟

 كاملا واقعي بود.ما در اين زندگي ها نمي توانيم دخل و تصرف كنيم.

 چه قدر از فيلم بازسازي شده ؟

 قسمت اعظم فيلم بازسازي است.منتها نه آن بازسازي كه جدا از زندگي شان باشد.هدف من بازسازي صادقانه واقعيت زندگي اين آدمها بود.پرداخت دراماتيك فيلم وابسته به واقعيت زندگي آدمهاي فيلم بود.من دنبال مولفه خاصي در مستندسازي نبودم كه حتما مستند گزارشي يا مستند بازسازي بسازم.خيلي جاها قاسم كارخودش را مي كرد و ما فيلم مي گرفتيم .جاهايي مثل صحنه نان پختن را هم با دكوپاژقبلي  تصوير برداري كرديم.در كل حدود پنجاه درصد فيلم  ، بازسازي واقعيت بود.

 يعني چيزهايي را كه از زبان بچه شنيده بوديد و معادل تصويري اش را نداشتيد سعي مي­كرديد با كمك بازسازي به زبان تصوير درآوريد.

 خب صحنه هايي بود كه كاملا ناخواسته بود . مثل جايي كه قاسم  شنا مي كند و گاو و گوساله ها به زمين مردم مي روند يا جايي كه اسبش گم مي شود.طبق تحقيقاتي كه من از روستائيان داشتم فهميدم كه مثلا فصل پاييز براي غذاي دامهايشان كاه مي آورند يا برگ درختها را به آنها مي دهند.ما هم دست به كار مي شديم و اين تحقيقات را به تصوير درمي آورديم در نتيجه صحنه هاي برگ چيني درختان بازسازي شد.

يكي از صحنه هاي واقعي فيلم صحنه استيصال قاسم هنگام شير دوشيدن اوست كه گوساله ها او را اذيت مي كنند و مرتب به او مي چسبند . قاسم با عصبانيت گوساله را كتك مي زند . بغضي در صداي او مي بينيم چرا كه احساس مي كند شكست خورده است و حريف گاوها نمي شود.ادامه اين صحنه آنجاست كه گاو دمش را بر سر قاسم مي زند و او به پدر و اربابش ناسزا مي گويد كه او را تنها گذاشته اند و رفته اند..

 صحبت هاي قاسم با آسمان جايي كه ابر سياهي در آسمان در حال حركت است بازسازي نبود؟

 بله بازسازي بود.جنگل نشينان برخلاف اهالي كوير با ديدن ابرهاي باران زا به جاي خوشحالي ناراحت مي شوند و گاهي به زمين و زمان بد مي گويند.قاسم هم به تبعيت از اجدادش ابتدا نارضايتي خود را از احتمال آمدن باران نشان مي دهد :همه توي سر من زدند تو هم بزن.

ولي بعد لحن لطيفي پيدا مي كند و قربان صدقه باران مي رود.منظور من از اين بازسازي نشان دادن جدال قاسم با آسمان بود.ضمن اينكه او با لحن كودكانه اي با آن برخورد مي كرد.خود من ابتدا با شك اين سكانس را گرفتم اما بعد كه با پاكوبيدن و دندان ساييدن قاسم روبرو شدم احساس كردم صحنه راحت و طبيعي از كار درآمده و ازجمله صحنه هايي بود كه در آن هنگام تدوين از جامپ كاتهاي بسيار استفاده شده است.

در مجموع چند جلسه صرف تصويربرداري فيلم شد؟

 تعداد جلسات را نمي دانم .اما رفت و آمدهاي زيادي در فصل هاي مختلف داشتيم و هر بار همانجا زندگي مي كرديم. متاسفانه حدود ده كاست يعني  نود درصد پلان هاي مربوط به فصل پاييز و صد درصد پلان هاي مربوط به فصل زمستان از بين رفت.

 مگر مونيتور در دسترس نداشتيد؟

 امكان بازبيني نداشتيم تا نماهاي گرفته شده را ببينيم و به اجبار دوباره در فصل هاي بعد اين نماها را تكرا كرديم.فصل پاييزي كه شما در فيلم مي بينيد كاملا متفاوت با آن پاييزي بود كه ما قبلا يك بار تصويربرداري كرده بوديم.ما مجبور شديم در دي ماه ، فصل پاييز را بازسازي كنيم .لطف خدا خيلي شامل من شد ، چون بسياري از نماهاي جديد بهتر از فصل قبل شد ،اما مناظر عمومي پاييز به كيفيت فصل قبل كه پلان هايمان خراب شد نبود.

 بخش اعظم تصويربرداري تينار  دوربين روي دست است . اين كار تعمدي بود؟

 تصويربردارفيلم وسيله اي شبيه استدي كم با ابتدايي ترين امكانات ساخته بود بود كه خيلي به كار ما سرعت مي داد . البته قرار نبود كل فيلم دوربين روي دست باشد ، اما سيال بودن كار قاسم ، دوربين روي دست را ايجاب مي كرد. با توجه به سنگين بودن كار ،مقاومت تصويربردار فيلم  خيلي زياد بود و فوق العاده با من همراهي مي كرد . ما طلوع خورشيد از خواب بلند مي شديم و گاه تا ساعت 11 شب تصويربرداري داشتيم . يعني شبي چهار پنج ساعت مي خوابيديم.

تصويربردار تينار همان تصوير بردار فيلم اولم اميري خواني بود و ما هر دو كارمان را با آن فيلم شروع كرديم.در مستندهاي صنعتي هم تصويربردار من بود. به خاطر شناختي كه از همديگر داريم حرف هاي هم را بهتر مي فهميم و نياز به كلنجار رفتن نيست.

به خاطر مهارتش در كار ، ما كمتر به مشكل برخورديم ،اما چون فقط يك دوربين داشتيم وقت زيادي صرف تصويربرداري كرديم.

 نام فيلم اشاره به تنهايي نوجوان گالش فيلم دارد .ولي در طول فيلم، او مرتب با آدم هاي محلي و افراد خانواده اش در تماس است. در تدوين سعي كرده ايد اين گونه نماها را به حداقل برسانيد.آيا قاسم در زندگي واقعي يك صبح تا شبش را كاملا به تنهايي سپري مي كند ؟

 قاسم در فصل بهار و تابستان اشخاص ديگري را هم دور و بر خود مي بيند . اين يك مقدمه چيني است براي پاييز و زمستان كه تنهايي او به اوج مي رسد. پدرقاسم براي آوردن آذوقه به پايين جنگل مي رود و چند روز بعد ، بر مي گردد.اين واقعيت زندگي پسربچه بود.يعني او مدتها در كلبه به تنهائي رها مي شد و پدر كنار زن و بچه اش بود و فقط گاهي براي آوردن آذوقه به او سر مي زد.شايد يكي دو روز هم مي ماند و بر مي گشت.در جنگلي كه هزاران حيوان وحشي دارد و حتي پلنگي در آن حوالي بچه اي را كه در راه مدرسه بوده دريده ، پدر برايش اهميتي ندارد كه قاسم تنهاست. به قول آقاي ورهرام وقتي دام مهم تر از آدم باشد ، زاد و ولد دام مهم تر از زاد وولد انسان مي شود . اين خشونت پنهان زندگي گالش است.يكي از منتقدين از من پرسيد چرا پدر در فيلم ، قاسم را كتك نمي زند؟جواب من اين بود كه اين كار لازم نبود ، چون در لايه لايه فيلم اين خشونت منتقل مي شود. سعي من اين بود كه خشونت را به صورت نمادين نشان دهم و همه چيز رو نباشد.قاسم كاملا تنها نيست.گاهي با برادر كوچكش هم تفريح مي كند و ماهي مي گيرد.

در فيلم از زبان قاسم مي شنويم كه مي گويد آخر تابستان كه مي شود تنهايي من هم بيشتر مي­شود.

در آن منطقه روستاهايي هست كه گالش ها ،صبح زود گاوها را تحويل مي گيرند و غروب به صاحبش تحويل مي دهند، ولي مورد فيلم تينار متفاوت از آنهاست.

 با وجود پلنگ چطور به يك بچه  اعتماد کردید كه تنهايي او را به جنگل بفرستند؟

 اين يك اجبار است.بچه هاي كم سن و سال تر از قاسم هم هستند كه از يك گله نگهداري مي كنند.پدر، پسرش را مي فرستد كنار گله و خودش مي رود پايين داخل كلبه اش. قاسم خودش مي گويد آنجا كه من مي خوابم كف زمين گلي است و آنجا كه گاوها نگهداري مي شوند كف زمين بتوني است. در آن مناطق اين مساله خيلي طبيعي است و حتما براي گله هم اتفاقات ناگوار مي افتد و البته اين اتفاقات ناگوار كم است و آنها اين ريسك را مي پذيرند.قاسم  بعد از فرارش مي گويد : من دوباره همان گالش تنها شده ام . گالش گاوهاي دايي ام شده ام.آمدم راحت بشوم اما دوباره به اين مصيبت دچار شدم.

دور و بر قاسم تا فاصله­اي دور هيچ آبادي اي وجود نداشت.

 به نظر مي رسد شما براي تشديد تنهايي و نا امني قاسم ، سگ را از گله دور كرده ايد. سگ مي توانست براي رفع تنهايي قاسم و رفع خطر در كنار دامها باشد.

 آنها تمايلي به داشتن سگ نداشتند.شايد به خاطر نجس بودنش. من هم تعجب كردم.

من سگ را بيشتر در كنار گله هاي بز و گوسفند ديدم.ولي بعضي گالش ها هم دو سه تا سگ دارند.

 يك نكته شاعرانه در فيلم ، وجود يك اسم براي هر گاو در فيلم بود.يعني واقعا گاوها اسم دارند؟

 هر گوساله اي كه به دنيا مي آيد تا زماني كه بالغ شود برايش اسم مي گذارند . هر گاوي اسم خودش را مي داند و وقتي صدايش مي كنند جواب مي دهد.

اسم گوساله ها معمولا بر حسب رنگ و نشانه ي روي بدنشان انتخاب مي شود.در يك نما از فيلم وقتي قاسم اسم گاوي را صدا مي كند فقط يك گاو جلو مي آيد و قاسم در دهانش سبوس مي­ريزد.

 در مجموع چقدر راش گرفتيد ؟

 ما پنجاه كاست چهل دقيقه اي راش گرفتيم. در بهار هشتاد و شش تصويربرداري مجدد هم داشتيم . يك سري صحنه هاي پاييزي را هم بدون حضور قاسم تصويربرداري كرديم.بيشترين ضبط تصاوير و رفت و آمدمان مربوط به زمستان هشتاد و پنج بود كه سه چهار بار رفتيم و برگشتيم.در فيلم هم مي بينيد كه موهاي قاسم نسبت به فصل قبل بلند تر شده است.

 به قاسم دستمزدي هم پرداخت مي كرديد؟

 از يك فصلي قاسم فرار كرد كه تصاوير آن زمان بازسازي شده است .يكي از دايي هاي او عامل فرار او بود و اجازه نمي داد ما با بچه كار كنيم.ما در هر نوبت، دستمزدي به خانواده قاسم پرداخت مي كرديم و هر نوع لباس و كفش كه او مي خواست مي خريدم .اواخر فيلم هم دوست داشت برايش يك دستگاه سي دي من بگيرم . من احساس كردم كه اين تجربه خوبي براي او نيست و در برابر خواسته او مقاومت كردم. دوست نداشتم رابطه ما به جايي برسد كه قاسم براي آمدن مقابل دوربين هر بار شرط تازه اي بگذارد . بنا براين  مرتب ميزان رابطه ام را با او كنترل مي كردم. اواخر تابستان كه مي خواستيم از او جدا شويم فوق العاده احساس غربت مي كرد و در آغوش من ، هاي هاي گريه مي­كرد. به او قول دادم دوباره پيشش برگردم. اصلا دلش نمي خواست از ما جدا شود .من به او دلداري دادم حتي الامكان چيزهايي را كه دوست دارد برايش فراهم كنم.

 عوامل اصلي فيلم چند نفر بودند؟

 عوامل اصلي فيلم چهار پنج نفر بودند. اما معمولا چند نفر عوامل محلي به عنوان كمك داشتيم.مدير توليد و آهنگساز فيلم اسماعيل جعفري بود كه يك ستون فيلم به حساب مي آمد.بعضي از افراد گروه كه در طول كار مي بريدند جعفري جور آنها را مي كشيد.نوروز نژاد صدا بردار و پريشان تصويربردارفيلم بودند . اكثرا بدون بوم صدا مي گرفتيم.هاش اف هم نداشتيم.در طول كار، ما هم تصوير مي گرفتيم و هم كار گالش ها را انجام مي داديم ، يعني مراقب گله هم بوديم. در بسياري مواقع فقط من و تصويربردار در صحنه بوديم.و حتي گاهي تصويربردار به تنهايي خواسته هاي مرا عملي مي كرد.

 درخشان ترين فصل فيلم سكانس ليسيدن انگشت قاسم توسط گوساله هاست كه خيلي به جا در پايان فيلم استفاده شده و در ذهن تماشاگر مي نشيند. براي گرفتن اين صحنه چه تمهيداتي داشتيد ؟

 صحنه اي كه گوساله ها قاسم را مي ليسند دو روز وقت برد. يكي از ويژگي هاي قاسم اين بود كه هر وقت از او مي خواستيم بخوابد او بلافاصله خوابش مي برد چون زياد راه رفته بود و خسته بود.او حتي روي چهارچوب در هم دراز مي كشيد و مي خوابيد.صحنه اي كه گوساله انگشت او را مي مكيد قاسم واقعا خواب بود.

  زمان فيلم به نظرتان كمي كشدار و طولاني نيست ؟

 ما در اين فيلم مردم شناسانه .قرار است كه چهار فصل از زندگي يك نوجوان گالش را نشان بدهيم. اين كار مسلما نياز به يك مقدمه و رسيدن به نقطه اوج و نتيجه گيري و پايان بندي دارد كه در طول فيلم به آن رسيديم.تماشاگراني بودند كه به من مي گفتند اگر فيلم نود دقيقه هم بود ما با آن پيش مي رفتيم.

اين يك فيلم تجاري و اكشن نيست.بلكه برش هايي از زندگي يك انسان با زندگي تكراري است.بنابراين نبايد انتظار يك ريتم تند از زندگي اين فرد را داشته باشيم.آن هم براي كسي كه زمان طولاني در مسافت طولاني راه مي سپرد. ما براي اينكه اين حس به بيننده منتقل شود بايد پلان هاي زيادي در فيلم داشته باشيم. ضمن اين كه من ريتم صحنه ها را بر خلاف واقعيت تندتر كرده ام .آقاي پرويزدوايي هم معتقد است كه تايم اين فيلم مناسب است و به آن دست نزنيد.ضمن اين كه من هشت دقيقه از فيلم را كه قبلا هشتاد دقيقه بود با مشورت ديگران كم كردم.

 اين هشت دقيقه شامل چه نماهايي بود؟

 يك سكانس از مراسم عزاداري ماه محرم بود كه قاسم به نيت غذا گرفتن به تكيه مي رفت ، غذا مي گرفت و شب در تكيه مي خوابيد و صبح زود دوباره مي رفت سر كارش.

آقاي ضابطي جهرمي كه فيلم را ديدند گفتند بهتر است اين سكانس را درآوري.

علت حذف  اين صحنه نداشتن مقدمه و موخره مناسب براي آن بود.

 در مونتاژ فيلم خود شما چه قدر دخيل بوديد؟

 من قبلا طرح كلي تدوين را به آقاي كريم الديني دادم.ايشان بدون اينكه من نظارت كنم شروع به راف كات فيلم كردند.كار را به يك جايي رساندند از آن به بعد من بالاي سر كار بودم و با هم مشورت مي كرديم كه نتيجه خوبي هم داشت.من اصرار بي مورد از ايشان نمي ديدم و نظر ايشان را در مورد كش دار بودن بعضي سكانس ها قبول مي كردم كه منجر به حذف بعضي از فصل هاي فيلم شد.تدوين اوليه صدو چند دقيقه بود. تدوين دوم نود و چهار دقيقه و بعد به هشتاد دقيقه رسيد كه همزمان با مشورت با آدم هاي استخوان خورد كرده سينماي مستند به هفتادو دو دقيقه رسيد.نظر تدوينگرم براي من خيلي مهم بود.چرا كه تدوين فيلم حس نمي شود ولي كارآيي خودش را داشت .

موسيقي محلي فيلم چگونه  تصنيف شد ؟

 براي موسيقي فيلم خيلي جستجوكرديم . اسماعيل جعفري كه مديرتوليد فيلم بود با چند نفر براي آهنگسازي فيلم تماس گرفت اما در نهايت خودش كه اهل قائم شهر است با دودلي اين كار را پذيرفت. او شاگرد محمدرضا لطفي و احمد محسن پوراز بهترين نوازندگان مازندران است .

من زمان نماهايي از فيلم را كه نياز به موسيقي داشت از پيش مشخص كرده بودم و انتظاراتم را از موسيقي فيلم به او انتقال داده بودم. موسيقي فيلم چند بار ساخته و دستكاري شد .

پدر قاسم هم در صحنه اي از فيلم آواز محلي اصيلي مي خواند .

يكي از خانم هاي محلي كه از تنهايي و فرارقاسم با اطلاع بود في البداهه شروع به خواندن يك لالايي كرد و ما صدايش را ضبط كرديم. در لالايي هاي او هيچ دخل و تصرفي انجام نگرفت.

 لالايي فيلم اگر به جاي دوبار يك بار در فيلم استفاده مي شد بهتر نبود ؟

اين لالايي يك بار در اواسط فيلم به اندازه تصاوير مورد نظر و يك بار هم در تيتراژ پايان فيلم به مدت طولاني تر استفاده شده .

  گفتار فيلم تينار از زبان قاسم است.چطور به اين مونولوگ رسيديد؟

 خاصيت آدم هاي بومي اين است كه از بيرون نمي شود چيزي را به طور مصنوعي به خوردشان داد.به همين دليل من اگر گفتاري از او مي خواستم ، او معادل محلي آن را بازگو مي كرد.براي ضبط مونولوگ ما قبلا اطلاعاتي را از قاسم و اطرافيانش گرفته بوديم كه در تحقيقات من ثبت شده بود.درپايان فيلمبرداري من به اين مطلب رسيدم كه از موضوعاتي كه برگرفته از زندگي خودش بود استفاده كنم.او سواد خواندن نداشت و براي ضبط مونولوگ از روش پرسش و پاسخ استفاده كرديم . مثلا من از او مي خواستم در مورد نامادري اش و اينكه يك شب بيرون خوابيده توضيح دهد.او شروع مي كرد به صحبت در اين مورد . بعضي گفته هايش هم شبيه شعر بود و من دخالتي در بيان آنها نداشتم.

 حتما ارتباط خوبي با اين نوجوان برقرار كرديد كه اين قدر راحت و خودماني صحبت مي كند.

 او حتي صحبت هايي در رابطه با خانواده اش مي گفت كه من به دليل سياه نشدن فيلم از آنها استفاده نكردم. مثل قضيه بره اي كه شغال برده بود و خودش از اول به من نگفته بود و برادر بزرگش برايم نقل كرده بود. وقتي من اين مساله را با قاسم مطرح كردم او با ترس و لرزتعريف كرد كه چطور به خاطر اين قضيه نامادري اش او را كتك زده و پدرش او را از خانه بيرون كرده تا شب بيرون بخوابد و بعد هم از خانه فرار كرده.

 چيزي هم بود كه شما بخواهيد قاسم از زبان خودش بگويد؟

 بله.چيزهايي بود كه از تجربه زندگي با خودش به دست آورده بوديم.مثل آخر پاييزكه هيچ چيز روي زمين براي خوردن گاو ها پيدا نمي شود و او مجبور است بالاي درخت برود و براي غذاي گوساله ها برگ بچيند . اين را خواستم كه قاسم خودش در مونولوگ بگويد.

 در فيلم ما جسد يك گراز را مي بينيم و تماشاگر دوست دارد نماهاي ذهني  ترس قاسم از حمله درندگان به گاو ها را ببيند .فكر نمي كنيد جاي چنين صحنه هايي در فيلم خالي است؟

 او تعريف مي كرد كه يك بار گراز به او حمله كرده بود و او رفته بود بالاي درخت.ولي بازسازي چنين صحنه اي هم خطرناك بود و هم غير ممكن. پلنگ و خرس در جنگل هاي مازندران فراوانند اما آنها به محض شنيدن بوي آدميزاد از آنجا فاصله مي گيرند و خيلي به ندرت پيش مي آيد كه به خاطر گرسنگي به گله اي حمله كنند.

 قاسم آن طور كه در فيلم مي گويد واقعا به شهر نرفته بود؟

 او فقط يك بار به خاطر دندان درد شديد به يكي از محله هاي حاشيه شهر برده شده بود ولي در اغلب موارد همان زندگي بدوي خودش را داشت.

 يكي از جذاب ترين صحنه هاي فيلم كه جاي گسترش بيشتري داشت لحظه هاي زندگي بدوي قاسم بود. مثل نوع آب خوردنش كه شبيه  گاوها خم مي شود و از چشمه آب مي نوشد. يا جايي كه بچه ماهي ها را زنده زنده مي خورد. ميوه چيني از سر درختها ،تكه فتيري كه زيرخاكستر داغ مي گذارد تا بپزد. و جايي كه گنجشك را بعد از شكار شبانه به سيخ مي كشد و مي خورد.

 خود من هم وقتي به آنجا رسيدم همين طوري آب خوردم .ضبط پلان مربوط به بچه ماهي ها به پيشنهاد خود قاسم صورت گرفت و يكي از ماهيها را هم خودم زنده زنده قورت دادم.من پا به پاي قاسم سعي مي كردم زندگي بدوي را تجربه كنم .صحنه درست كردن نان در زير خاكستر را هم خود قاسم به من پيشنهاد داد. من هم از آن نان خوردم كه بسيار خوشمزه بود.

در مازندران به شكار گنجشك با نور چراغ درشب ميچكاسو مي گويند.گنجشك به خاطر نور شديدي كه روي او مي افتد همان جا مي ماند و تكان نمي خورد و با دست مي توان او را گرفت.

قاسم آن روز پنج گنجشك شكار كرد و بلافاصله پس از گرفتن هر گنجشك سر او را مي كند.

در نگاه اول تماشاگر دوست ندارد قاسم را در وضعيت خشني ببيند كه سر گنجشك را از تن جدا كند ، اما به نظر مي آيد اين خشونت ناشي از زندگي بدوي و تنازع بقاست.

.صحنه اي هم در فيلم بود كه ديديد چگونه با عصبانيت با چوب سخت به پشت گوساله مي كوبد . پيش از اين اوسنگ بزرگي را پشت گوساله كوبيد كه ما آنرا از فيلم درآورديم.

 الان هنوز هم با قاسم ارتباط داريد؟

 دايي قاسم اواخرفيلمبرداري نسبت به من خيلي حساس شده بود و جديدا حتي انگهايي هم به من زده .

 آنها در جريان موفقيت اين فيلم قرار گرفته اند؟

 بله از طريق تلويزيون خبر برنده شدن اين فيلم را شنيده اند. يك آدم شير پاك خورده اي به دايي قاسم به دروغ گفته كه اين فيلم را سيصد ميليون فروخته اند.به همين دليل رابطه ما در حال حاضر قطع است و من دنبال فرصتي براي انجام كارمثبت براي قاسم هستم.اهالي آن منطقه از تلفن هاي موبايل منتها با پيش شماره شهرستان استفاده مي كنند.قاسم به تحريك دايي اش به مدير توليد فيلم زنگ زده و كلي به من بد و بيراه گفته كه از او سوء استفاده كرده ام و پول كمي به او داده ام.

 در تيتراژ فيلم از ضابطي جهرمي و فرهاد ورهرام تشكر كرده ايد نقش آنها در ساخت اين فيلم چه بود؟

 من پيش از توليد با آقاي ورهرام مشورت كردم.اما تا پايان تصوير برداري در جريان كار من نبودند.قبل از ارسال فيلم به جشنواره فيلم فجر فيلم را به ايشان نشان دادم و مشاوره هاي خيلي خوبي به من دادند و من طبق آن پيشنهادات و نظريات چند صاحب نظر ديگر از جمله آقاي ضابطي جهرمي و مصطفي رزاق كريمي حك و اصلاحات و جابه جايي هايي در فيلم صورت دادم.نظريات آنها خيلي سازنده بود.حذف صحنه هاي عزاداري و دو مراسم محلي از جمله اينها بود. صحنه هاي مراسم با كليت فيلم همخواني نداشت.

 چطور شد كه تهيه كنندگي فيلم را خودتان به عهده گرفتيد؟

تهيه كننده فيلم ابتدا مركز گسترش سينماي مستند و تجربي بود.اما من با پولي كه براي خريد خانه وام گرفته بودم اين فيلم را ساختم. قرار من با مركز گسترش مشاركتي بود.شصت درصد آنها و چهل درصد من.اما با موافقت مركز من پولي را كه از آنها گرفته بودم برگرداندم و با آنها تسويه حساب كردم. الان هم پشيمان نيستم كه خانه را از دست دادم.

شايد آنها گفتند كارگردان فيلم وقتي ديد اين فيلم خوب دارد جايزه مي گيرد اين فيلم را از ما پس گرفته در صورتي كه من چند ماه قبل از جشنواره تقاضاي تسويه حساب كرده بودم.

براي خيلي ها تعجب آور بود كه فيلمي كه دو سه سال صرف توليد آن شده چگونه هزينه خود را برمي گرداند اما من فكر كاسب كارانه­اي نداشتم.دو برادر خودم و يكي از دوستانم هيچ دستمزدي بابت كارشان در اين فيلم از من نگرفتند.

 مي توانيد بگوييد ميزان قراردادتان با مركز چقدر بود؟

 چون قرار بود اين فيلم با فيلم ديگري به اسم كولي ها به عنوان دو كار كوتاه ساخته شوند گفتند براي هر فيلم ده ميليون تومان در نظر مي گيريم كه شش ميليون تومان آن را مركز پرداخت مي كند و چهار ميليون بقيه نسبت مشاركت من با مركز است.يكي از دلايل انصراف من اين بود كه دو سال پيش من فيلم آمنه خاله را براي پخش و فروش خارجي به مركز دادم اما تا الان هنوز هيچ پاسخي ندادند و گفتند تاريخ مصرف فيلم شما گذشته .وقتي من سراغ نسخه فيلم را گرفتم مسئول آرشيو مركز موفق به پيدا كردن آن نشد.

 براي فروش فيلم تابه حال اقدامي كرده ايد؟

 هنوز هيچ اقدامي انجام نداده ام.يكي از شبكه هاي خارجي براي سه بار پخش اين فيلم پيشنهاد دوهزار دلار به من دادند اما من ترجيح مي دهم كه فيلمم در انبار خاك بخورد اما شان خودم را پايين نياورم.من قبل از اينكه وارد دانشگاه شوم در دوران هنرستانم كارگري ساختمان مي كردم اما غرورم را حفظ مي كردم.

  



تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 1:3 | نویسنده : الدره وچون

1. با ساعت :

 ابتدا ساعت خودرا باساعت گرینویچ(GMT) تنظیم می‌کنیم (البته زمانی که ساعتها ۱ ساعت به جلو کشیده میشوند باید ساعت را ۱ ساعت به عقب ببریم و سپس طبق گرینویچ تنظیم کنیم) ساعت گرینویچ ۳/۳۰ ساعت از ساعت اصلی کشور جلوتر است .یعنی اگر ساعت ما۵باشد ساعت به وقت گرینویچ ۲/۳۰ می‌باشد. سپس عقربه ساعت شمار را به طرف خورشید می‌گیریم به طوری که سایه آن به زیر خودش برود. آنگاه بین عدد دوازده و عقربه ساعت شمار زاویه‌ای رسم میکنیم ..اگر برای زاویه تشکیل شده نیمسازی در نطر بگیریم این نیمساز سمت جنوب را نشان میدهد .(البته در نیمکره شمالی که ما قرار داریم)

۲. لانه مورچه‌ها :

که خاکریز لانه آنها سمت جنوب را نشان میدهد.

۳. خورشید و اجسام :

شئ بلندی را در زمین فرومیکنیم آخر سایه ایجادشده را علامت می‌زنیم .سپس ۲۰ تا ۳۰ دقیقه دیگر مراجعه می‌کنیم دوباره آخر سایه فعلی را علامت می‌زنیم .دونقطه را به هم وصل می‌کنیم پشت خط میایستیم پای چپ را روی علامت سایه اول و پای راست را روی علامت سایه دوم می‌گذاریم .روبروی ما جهت شمال می‌شود.

۴. جهت یابی در شب :

 که به وسیله ستاره قطبی انجام میشود.این ستاره جهت شمال را نشان می‌دهد.(ستاره قطبی نور زیادی دارد واطراف آن تا شعاع زیادی ستاره‌ای دیده نمی‌شودو دقیقا در امتداد محور زمین است..)

۵. تنه درختان بریده شده :

خطوط درخت رانگاه می‌کنیم هرجا که فاصله خطوط به هم نزدیک باشد سمت شمال و هرجا که فاصله خطوط از هم دور باشد سمت جنوب را نسان می‌دهد.

۶. خزه روی درختان :

آن طرفی که خزه زیاد است سمت شمال را نشان می‌دهد.

۷. به وسیله ماه :

اگر درنیمه اول ماه باشیم برآمدگی ماه به سمت مغرب است و اگر درنیمه دوم ماه یاشیم(از روز ۱۶ به بعد) برآمدگی ماه به سمت مشرق است.

نکته: چنانچه نمی‌دانیم در نیمه اول هستیم یا نیمه دوم دوطرف ماه را از بالا به پایین وصل میکنیم چنانچه حرف p شد نیمه اول و اگر حرف q شد نیمه دوم است



تاريخ : جمعه هجدهم فروردین 1391 | 21:59 | نویسنده : الدره وچون

بنه په يِ مَردِم همه اهلِ كارِنه

اهلِ نمازوباخدا مِسَلمون وديندارِنه

دَعواوقهروكينه جا متنفروبي زارِنه

باادِب وفهم وكِمال ازمعرِفت سرشارِنه

درمهمان نِوازي وِشون مهمون درانتظارِنه

نسلِ شيخ موسي هَسِنه مايهِ افتخارِنه

دلهاي ساده دارِنه دوراز نيرنگ وعارِنه

دَسِ بِنه بَزه دارِنه شب وروز فكرِ شه كارِنه

نُبوغ تازه دارِنه خلاق وابتكارِنه

دلِ طبيعِت دَرِنه خوش بخت روزگارِنه

دردوستي وصميميت همه ديرِبِرارِنه

درراستي وديانت امين واعتبارِنه

درسختي ومشقت همدم وفِداكارِنه

هم درپي عِبادِت هم درپي دُلارِنه

با هوش ودرايت شِه دِشمِن رِسوارِنه

بالطف وبا عنايت جِوانمَردوسالارِنه

همگام بادين وولايت گوش به زنگ وبيدارِنه

ناكِه زيرآب زَن هَسِنه ناكه مردم آزار ِنه

ناراهِ كج شونِنه ناكِه خلافكارِنه

بنه پي تِه جانِ هوايِ قِربون تِه سرسبزي وتِه صفاي قِربون

تِه آسِمون اِسبه مِياي قِربون تِه دَمِه ووارِش وواي قِربون

ون وشِيخ موسي قِربون تِه گَليا وتِه پِريجاي قِربون تِه گِلير

تِه گالِشون هاهاي قِربون تِه گوهونِ وَنگ وواي قِربون

تِه ماس سَر وگِرماس پلاي قِربون تِه شِكمه وگوشت وتِفاي قِربون

تِه گالِشونِ جونِكاي قِربون وِنِه اون چِمِر وصداي قِربون

تِه شاليزارِ زَزِگ طلاي قِربون تِه نِفار بومِ كَمِل كُفاي قِربون

تِه كشاورزِبيل و.فِكاي قِربون وِنِه اون ملك ولَته ولِتكاي قِربون

تِه نفارِسروصداي قِربون تِه شوپه وهَي وهوياي قِربون

تِه كَل به كَلي خِنه وپلوِر وهِلاي قِربون تِه گالِشون وچپونونِ گوگ ووَره هاي قِربون

تِه سَگ لوئه يِ منزلهاي قِربون تِه شالِ زوز ِ نِصفه شبهاي قِربون

تِه سِجروي راسِ راهِ قِربون تِه آيِش وگَد اوياي قِربون

تِه كَمِل دِلِه زيك واياي قِربون تِه سياه پل ووِرگ وشوكاي قِربون

تِه اشكه وخال وخوشاي قِربون تِه ممرز ومِرس وتِسكاي قِربون

تِه طايفه پريجايي قِربون من همه تاي قِربون

ادِب وعرِب وگيلا شال وفتح تبار هاي قِربون

سراینده : عیسی رستمی (فتح تبار فیروزجایی )



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 17:55 | نویسنده : الدره وچون

سلام بر دوستان

ککککککنکککککور ارررشد

من برگشتم

خب ، از کجا شروع کنم ؟!

آها !  چی از کنکور  بهتر تازه اون هم از نوع ارشدش...

کنکور ارشد هم تموم شد رفت... خوب بود ، یا شاید میشه گفت بد نبود !لبخند

بریم قبل از ورود به جلسه 

 با خودم گفته بودم زودتر میرم سر جلسه که حداقل یه ذره استرسم کمتر شه! اما باز هم نشد !!ابرو

وقتی رفتم سر جلسه رفقا رو دیدم که با کلی خنده و خوشحالی اومدن همینجوری الکی الکی ارشد قبول بشن ! نیشخند

بگذریم ...

اما باز هم خدا رو شکر ... برای سراسری خیلی تلاش کرده بودم ، حداقل ۶ماه خونده بودم و فقط منتظر بودم ببینم نتیجه کنکور سراسریم چی میشه... خلاصه سوالات رو پخش کردن و هرطور بود بهشون جواب دادم  بگذریم از اینکه خیلی از سوالات اصلا واسم آشنا نبودن و اومدم بیرون...  از کلاسی که در اون بودیم اولین نفر بودم میومدم بیرون و با کلی نگاه کنجکاو مواجه شدم که ازم میپرسیدن تموم شد ؟ چطور بود ؟ سخت بود ؟... فقط سعی میکردم سری تکون بدم و برم و خلاصه اینکه برم خابگاه و...نگران

یاد 6 ماه پیش بخیر... البته حالا آرزو میکنم کاش یکم بیشتر درس خونده بودم !! اما باز هم خوب تلاش کردم... نظر شما چیه  چرا دروغ بگم خودم که از خوندنم راضی بودم

خداییش خیلی خوندم اما نتیجه دیگه خدا میدونه

بابا بیخیالش

مهم این بود که تلاشمو کردم واز خودم کم نذاشتم

سعی میکنم تا موقع نتیجه زیاد بهش فکر نکنم  هر چی خدا بخواد

 دیگه سرتونو درد نیارم

چند وقت پیش یه بنده خدایی از دکتر شریعتی یه جمله گفت که منو خیلی تو فکر فرو برد.

شما هم توی فکر فرو برید وبا ته ته و اعماق ذهن و مغزتون بهش فکر کنید؟

دکتر چنین گفت:

احساس میکنم که نشسته ام و زمان را می نگرم که میگذرد.همین و همین...

اگه تا حال وقتم هم اینجوری تلف میشد دیگه نمیخوام که بد تر بشه

من یه برنامه درست و حسابی واسه خودم دارم آماده میکنم شما چطور؟

دیگه نمیخوام بشینم و به زمان نگاه کنم که با سرعت تمام میگذره...

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 | 16:15 | نویسنده : الدره وچون

 

خرابه تلار البته الان

 

فیلبند

 

 

 

 

سر زمین باد ها

 

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 | 15:34 | نویسنده : الدره وچون

 صادق كيا نخستين كسي بود كه به پژوهش در امر مازندران و شاه نامه دست يازيد . از آن پس گروهي ديگر از هم خاكان و غير از جمله : سيروس مهدوي ، طيار يزدان پناه لموكي ،جلال متيني، بمون تپوري،حسين كريمان و غيره بر پژوهش بر اين قلم استوار شدند . اين كه مازندران شاه نامه همان مازندران كنوني است يا خير ، به ستيزه ي اهل قلم بدل شده است. كتاب« پژوهشي در شاهنامه » تأليف دكتر حسين كريمان ، پس از درگذشت اوبه كوشش علي مير انصاري چاپ و پخش شد (1375).كريمان با اشاره و دليل بر آن بوده كه ثابت كند مازندران كنوني همان مازندران فرودوسي نيست .

 آن چه در پي مي آيد كوشش دكتر حسين كريمان را دراين گستره وا مي تاباند . موافقان و منتقدان –اگر نوسخني دارند-قلم به دست گيرند و در مقام پاسخ در آيند تا در مازندنومه پخش شود.
--------------------------------------

مراد از مازندران در شاه نامه ، مازندران فعلي واقع در شمال تهران نيست و اين اخير را بدان عهد « بيشه ي نارون » و نيز « بيشه ي تميشه » و هم چنين « طبرستان » مي ناميدند و بيشه ي نارون  و تميشه ، مكرر و طبرستان يك بار به صورت نسبت « طبري » در شاه نامه افتاده است .
در شاه نامه ، مازندران بر دو محل ناظر است : يكي در مغرب در عربستان و حدود يمن و مصر و شام و ديگري در مشرق در لاهور و مولتان و كشمير و حدود بدخشان و فلات پامير . در اين باره به شرح سخن ، مي رود .

- مازندران در شمال تهران :
از اين مازندران در شاه نامه هشت بار به نام فارسي « بيشه ي نارون » ياد شده است . بدين قرار :
1- پادشاهي فريدون :
در عنوان « فرستادن فريدون ، منوچهر را به جنگ تور و سلم » به خون خواهي ايرج ذكر شده است :

« منوچهر با قارن پيلتن                  
برون آمد از بيشه ي نارون »

2- پادشاهي فريدون :
در همين داستان در كثرت سپاه منوچهر آمده است :

« كه از بيشه ي نارون تا به چين  
    سواران جنگند و مردان كين »

3- در داستان سياوش :
در عنوان« كشتن رستم سودابه را و لشگر كشيدن » به خون خواهي سياوش در برگزيدن رستم ، گردان شمشير زن جنگي را از ميان سپاه ايران  چنين درج گرديده است :

« از ايران از بيشه ي نارون            
 شدند از يلان صد هزار انجمن »

4- پادشاهي خسرو پرويز
در عنوان « سر پيچيدن گستهم از خسرو پرويز و خواستن او گرديه را » در موضوع پناه گرفتن گستهم در حدود آمل ،ثبت افتاده است:

« سپاه پراكنده كرد انجمن         
همي تاخت تا بيشه ي نارون »

5- پادشاهي خسرو پرويز :
در عنوان « كشته شدن گستهم به دست گرديه به چاره ي خسرو پرويز و گردوي » ، در نامه ي فرستادن گردوي به وسيله ي زن خويش براي گرديه و فرستادن نامه ي خسرو به همراه نامه ي خود جهت وي و بر انگيختن او به كشتن گستهم ، از بيشه ي نارون ياد شده است :

« همي تاخت تا بيشه ي نارون      
فرستاده زن بود نزديك زن »

6- پادشاهي خسرو پرويز :
در عنوان « نامه نبشتن خسرو به قيصر و پاسخ قيصر و خواستن او دار مسيح را »، قيصر در نامه اي كه جهت خسرو فرستاد و اسلاف وي را بستود ، از بيشه ي نارون چنين ياد كرد :

« ز تركان همه بيشه ي نارون       
برستند و بي رنج گشت انجمن »

7 و 8 - پادشاهي يزدگرد :
در عنوان « راي زدن يزدگرد با ايرانيان و رفتن سوي خراسان » و در پيشنهاد  فرخ زاد به شاه كه به بيشه ي نارون برود ، آمده است :

« برو تا سوي بيشه ي نارون               
جهاني شود بر تو انجمن
وزان جاي گه چون فريدون برو                  
جواني يكي كار بر ساز نو
فرخ زاد گويد كه با انجمن                    
گذر كن سوي بيشه ي نارون »

اين بود مواردي كه سر زمين تبرستان با نام « بيشه ي نارون » در شاه نامه ذكر گرديده است . چنان كه در سابق اشاره شد ، آن جا را به نام «بيشه  تميشه » هم مي خواندند كه اين نام نيز يك بار در شاه نامه به چشم مي خورد :
در پادشاهي فريدون ، در عنوان « بر تخت نشستن فريدون » بيان شد كه وي پس از آن كه گرد جهان بگرديد و در همه جا دار آراست وگيتي را به سان بهشت كرد ، از آمل به سوي تميشه رفت و در آن بيشه نام آور تخت گاه زد . بدين قرار :

« ز آمل گذر سوي تميشه كرد      
  نشست اندر آن نامور بيشه كرد
كجا در جهان كوس خواني همي      
جز اين نام نيزش نداني همي »

فريدون در شهر تميشه در بيشه ي تميشه اقامت داشت و اين تفصيل بيايد . در شاه نامه شهر « تميشه » نيز دو بار ياد شده است كه چون بحث در آن مقام ارتباطي با اين مقام نداشت از ذكر آن خودداري شد . در اين مقام در تأييد و اثبات اين دعوي كه مراد از « بيشه  نارون » و نيز « بيشه تميشه » در شاه نامه كه تفصيل آن گذشت ، مازندران واقع در شمال تهران است ، اقوالي از اين باب از ديگر منابع نقل مي شود :
ابن اسفنديار در «تاريخ طبرستان» در احوال فريدون و بيان آوردن او ضحاك را به كوه دماوند گفته است :
« .... ]ضحاك را [ به پايان كوه دنباوند آنجا كه مسقط رأس او بود يك شب داشت و با شاهق كوه فرستاد و به چاهي كه معروفست مقيد و محبوس فرمود چون هفت اقليم به حكم او شد . نشست جاي خويش تميشه ساخت و هنوز اطلال و دمن و سراي او به موضعي كه بانصران گويند ظاهر و معين است و گنبد هاي گرماوه را آثار باقي و خندقي كه از كوه تا دريا فرموده بود پيدا و من جمله  آن نوبت ها مطالعه كرده ام و آنجا به طواف رفته و عبرت گرفته و فردوسي در شاهنامه ياد كرد ، نظم :

فريدون فرخ تميشه بكرد                 
نشست اندر آن نامور بيشه كرد

و بيشه نارون در كتب هم آن موضع را خوانند و جوي نارون الي اين ساعت برقرار است و ... »
مرعشي در ابن باب روشن تر سخن گفته ، چنين ذكر كرده است :
« ... اسم مازندران محدث است زيرا كه مازندران  در زمين مغرب است و در اصل موسوم بود به بيشه  نارون و بيشه  تميشه هم مي خواندند و به تدريج مازندران  مي گفتند .»
همان گونه كه در سابق اشارت رفت تبرستان يا مازندران واقع در شمال تهران يك بار در شاه نامه به صورت نسبت « طبري » آمده است .
در پادشاهي يزدگرد در عنوان « تاختن سعد وقاص به ايران و فرستادن يزدگرد رستم ]فرخ زاد [ را به جنگ او » در جنگ قادسيه در نامه اي كه رستم فرخ زاد به برادرش مي نويسد ، از بزرگاني كه با او بوده اند يكي « ميروي طبرستاني » است . از او چنين ياد مي كند:

« بزرگان كه با من به جنگ اندرند             
به گفتار ايشان همي ننگرند
چو ميروي طبري و چو ارمني                  
به جنگ اند با كيش آهو مني »

ذكر ميروي طبري ( به سكون باء جهت ضرورت شعري ) در ابيات مذكور در فوق ، باز نماينده ي اين حقيقت است كه بر خلاف گفته ي كساني كه مي گويند « طبرستان » در شاه نامه بدان سبب ياد نشده است كه در بحر متقارب كه وزن ابيات شاه نامه است نمي گنجد . فردوسي هر كلمه اي را كه ذكر آن لازم بوده است با تصرف ( از حذف و قلب و ترخيم و اسكان و حركت دادن و نقل مكاني و غيره ) به كلمه ي مورد نظر صورتي مي داده كه در بحر متقارب مي گنجيده است . در سابق اشاره شد كه مازندران واقع در شمال طهران را در قديم بدين نام نمي خواندند و اطلاق اين نام بر اين محل به زمان بعد از فردوسي و به قرن ششم تعلق دارد . ابن اسفنديار در اين باب در تاريخ طبرستان چنين نوشته است :

«... و مازندران محدث است به حكم آن كه مازندران به حد مغرب است و به مازندران  پادشاهي بود . چون رستم زال آنجا شد او را بكشت . منسوب اين ولايت را به « موز اندرون» گفتند كه موز نام كوهي است از حد گيلان كشيده تا به لار و قصران كه موز كوه گويند همچنين تا به جاجرم يعني اين ولايت درون كوه موز است. »

مرعشي در كتاب «تاريخ طبرستان و رويان و مازندران»  در باب محدث بودن اين نام گفته است :

« و به تجديد مازندران مي گفتند به سبب آنكه ماز نام كوهي است از گيلان كشيده تا به لار و قصران و همچنين تا به جاجرم .»

ملك حسين سيستاني پس از ذكر رفتن كاوس به مازندران  و گرفتار شدن او و توجه رستم بدان سو و گشودن عقده هاي هفت خوان و نجات دادن كاووس نوشته است :

« به اعتقاد بنده اين مازندران  كه مشهور شده نه اين است . بلكه مازندران ناحيه اي است در بلاد شام ، زيرا كه اين مازندران كه در طبرستان واقع است مكان فريدون و منوچهر است و اين مازندران  را موزه اندرون گويند.زيرا كه كوهي كه اين بلاد را در ميان گرفته موزه كوه مي گويند . از كثرت استعمال ، مازندران مي گويند . چنانچه فردوسي اشاره بدين معني نموده و گفته است : تو مازندران را شام دان و بس »

هـ .ل رابينو صاحب كتاب« مازندران  و استر آباد » كه مدت 6 سال از 1285 تا 1291 هجري شمسي كنسول دولت انگليس در شهر رشت بود و يك بار در بهار 1288 و بار ديگر در پاييز 1289 شمسي در سراسر مازندران و گرگان مسافرت كرد و اطلاعات زي قيمتي را از آن نواحي جمع آورد و آن ها را با بررسي هاي كتب تاريخي كامل گردانيد ، در كتابي كه در اين زمينه فراهم آورد و نام آن مذكور افتاده گفته است :

« مازندران اصلاً به موز اندرون مشهور بوده است زيرا موز نام كوهي بود در حدود گيلان كه تا لار قصران و جاجرم امتداد داشته و چون اين سرزمين در درون كوه موز واقع بود ، با اين اسم شهرت يافته بود .»

وي در يادداشت ها و حواشي كتاب ، در توضيحي كه بر اين گفته خود در تحقيق از « كوه موز » افزوده چنين ذكر كرده است .:

« من راجع به كوهي به اين نام تحقيق كرده ام ولي اطلاعي بدست نياوردم تا روزي كه از كنار دريا در رانكو سفر مي كرديم ، قله كوهي پوشيده از برف در پشت جنگل و در سمت شمالي جاده نمودار شد . از راهنماي خودمان اسم آن كوه را پرسيدم : گفت « سومام موز » گفتم :« كوه سومام » ؟ جواب داد : البته ما در ولايت خودمان اين كوه را موز مي گوييم »

اين تحقيق رابينو تأييدي ارزنده تواند بود در صحت اين قول كه مازندران  واقع در شمال تهران در اصل « موز اندرون » بود و از قرن ششم به بعد قاعده تصحيف اخفي به اجلي ( چون صورت مازندران شهرت بيشتري داشت ) ، موز اندرون نيز شكل مازندران به خودگرفت .
در پايان اين بخش به اين مطلب نيز اشاره مي شود كه بيشه ي نارون يا بيشه ي تميشه يا تبرستان كه بعدها « مازندران » نام گرفت ، جاي گاه فريدون و منوچهر بوده است و در باب اين مهم هم از شاه نامه و هم از منابع مهم ديگر ، اخبار و رواياتي در دست است كه نقل مي شود :

الف - فريدون :
در عنوان « بر تخت نشستن فريدون » آمده است كه چون گيتي را آباد گردانيد از آمل به تميشه رفت و در آن بيشه تخت گاه زد :

« بياراست گيتي به سان بهشت             
بجاي گيا سرو و گلبن بكشت
ز آمل گذر سوي تميشه كرد                   
نشست اندران نامور بيشه كرد
كي كز جهان كوس خواني همي               
جز اين نام نيزش نداني همي»

در عنوان « در فرستادن فريدون ، منوچهر را به جنگ تور و سلم » به خون خواهي ايرج آمده است :

«سراپرده شاه بيرون زدند                     
ز تميشه لشگر به هامون زدند
سپهدار چون قارن كينه دار                   
سواران جنگي چو سيصد هزار
منوچهر با قارن پيلتن                          
برون آمد از بيشه نارون»

ذكر تميشه و بيشه ي نارون در اين داستان خود دليل بر آن است كه اين دو اسم  مسمايي واحد بوده است .

در عنوان « در فرستادن ( منوچهر ) سر سلم را به نزد فريدون » سروده شده است :

«چو آمد به نزديك تميشه باز                    
نيا را به ديدار او بد نياز
ز درياي گيلان چون ابر سياه                   
دُمادُم به ساري رسيد آن سپاه»

در اين داستان ذكر اماكني مانند تميشه ، درياي گيلان ، ساري و نيز در ادامه گيل مردم باز نماينده ي اين حقيقت است كه فريدون در پهنه با نزهت و فرح بخش و خرم بيشه نارون يا تبرستان بعدي تخت گاه داشته است .

در عنوان « بر گشتن نوشين روان ، گرد پادشاهي خويش » در تعريف از بيشه ي نارون ابياتي سروده شده است .
در عنوان « رأي زدن يزدگرد با ايرانيان و رفتن سوي خراسان » در پيشنهاد فرخ زاد به شاه كه بيشه ي نارون برود ، درج آمده است :

«برو تا سوي بيشه ي نارون                  
جهاني شود بر تو انجمن
وزان جايگه چون فريدون برو                 
جواني يكي كار بر ساز نو»

اما روايات منابع مهم ديگر :
در مجمل التواريخ در شرح پادشاهي فريدون ذكر شده است :
« اول به زمين بابل نشست ، پس دارالملك به تميشه ساخت و طبرستان و بدين جايگاه اندر شهر و قلعه ها همه از بناهاي وي است ....»
و در شرح تميشه آمده است :
« تميشه : طبرستان بناي قديم بوده است و گويند آفريدون كرده است بر دامن كوهي بر كنار دريا . خراب شده بود كه در همه طبرستان ناپسنديده از آن موضع نيست . »
ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان نوشته است :
« فريدون به ديه « وِار » كه قصبه آن ناحيت ( لارجان ) و جامع مشرّق و مصلي آنجاست از مادر در وجود آمد . چون هفت اقليم به حكم او شد ، نشست جاي خويش تميشه ساخت و هنوز و دمن سراي او به موضعي كه « با نصران » گويند ظاهر و معين است ... و بيشه نارون در كتب هم آن موضه را خوانند ...»
مرعشي در اين باب ذكر كرده است :

« چون افريدون پير شه ،مقام خود در تميشه ساخت و اين تميشه كه ذكر آن به تفضيل خواهد آمد،اكنون خرابه است و «تميشه كوتي»مي خوانند .»

ب- منوچهر :
در عنوان« در آگاه شدن منوچهر از كار زال و رودابه » در شرح رسيدن سام و هم راهان به دربار آمده چنين آمده است :

«سوي بارگاه منوچهر شاه                 
به فرمان او برگفتند راه
منوچهر چون يافت ز او آگهي
بياراست ايوان شاهنشهي
ز ساري و آمل بر آمد خروش
چو درياي جوشان بر آمد به جوش »

در پادشاهي بهمن اسفنديار در كين خواستن بهمن از بهر خون اسفنديار ،بهمن در خطاب با سران سپاه و بخردان چنين گفته است :

«منوچهر با تور و سلم سترگ
بياورد از آمل سپاهي بزرگ
به چين رفت و كين نياز بازخواست
ز كشته زمين كرد و با كوه راست »

از منابع ديگر :
در تاريخ بلعمي ذكر گرديده است :

« ]افراسياب[ به حرب منوچهر آمد و منوچهر با وي حرب كرد و خود چند بار منوچهر را بكشت و او را اندر زمين طبرستان به حصار كرد و سپاه گرداگرد وي فرود آورد و چند سال گرد طبرستان اندر نشسته بود با تركان و منوچهر به زمين طبرستان به شهري كه نامش آمل است به حصار بود ... ملك افراسياب با همه ي سپاه ترك بر در طبرستان ده سال بنشست و ملك منوچهر با سپاه خويش همه به آمل بود .»

در مروج الذهب اشارت رفته است :
« گويند منوچهر وقتي در جنگ افراسياب ترك شكست خورد به كوهستان طبرستان رفت و حصاري شد . سپس باز گشت و با افراسياب ترك پيكار كرد و عراق را گرفت ....»

در مجمل التواريخ آمده است :
« پس يك راه افراسياب با سپاهي بي اندازه بيامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غايب بودند و بر آخر صلح افتاد بر تير انداختن آرش و از قلعه آمل با عقيه مزدوران.» در تاريخ طبرستان ابن اسفنديار پس از بيان وقايع ميان افراسياب و منوچهر تا آن جا كه به قرار تير اندازي آرش گرديد ، ثبت افتاده :
« بعد مصالحه منوچهر و افراسياب ، كوره رويان پديد شد و عمارت آن حدود رفت و شاه منوچهر مقام به طبرستان ساخت و چنانكه رفت حد هاي او پديد آورد .»
در تاريخ رويان در همين مقام ذكر شده است :
« القصه بعد از آنكه افراسياب و منوچهر با هم صلح كردند سبب آنكه مدت 12 سال در آنجا مقيم بود ، عمارت رويان و آن نواحي با ديد آمد . از آنجا فال گرفت و آن نواحي را عمارت فرمود و در طبرستان مقام ساخت ، و آن را حدود معين كرد .»

در اين جا بيان اين نكته لازم است كه مورخان را در باب هم زمان بودن منوچهر و افراسياب اختلاف است . در پاره اي از منابع مانند تاريخ طبري و تاريخ بلعمي و سني ملوك الارض و مروج الذهب اين دو را هم زمان ذكر كرده اند و در پاره اي ديگر چون شاه نامه و غررالسير و تاريخ گزيده وقايع افراسياب پس از مرگ منوچهر درج گرديده است .

***
در شاه نامه نام مازندران يا نام شهري از شهر هاي تبرستان به صورتي كه وابستگي آن شهر را به مازندران برساند ، به هيچ روي با هم نيامده است . در اين جا با استناد به منابع ، اشارت به دو مازندران يكي در شرق و ديگري در غرب ايران مي رود كه مراد فردوسي در شاه نامه گاه يكي و گاه ديگري از اين دو بوده است .
الف- مازندران مغرب :
قديمي ترين منبع عهد اسلامي موجود كه تعريف اين مازندران در آن به چشم مي خورد ، مقدمه ي شاه نامه ي ابومنصوري است. در اين مقدمه در ذكر هفت كشور ( هفت اقليم ) آمده است :

« آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاور خواندند و شام و يمن را مازندران  خواندند و عراق و كوهستان را شورستان خواندند و ايران شهر را از روذ آمويست تا روذ مصر و اين كشور هاي ديگر پيرامون اويند و از اين هفت كشور ، ايران شهر بزرگوارتر است به هر هنري و آن كه از سوي باختر است ، چينيان دارند و آن كه از سوي راست اوست هندوان دارند و آن كه از سوي چپ اوست تركان دارند و ديگر خزريان دارند و آن كه راست تر بربريان دارند و از چپ روم ، خاوريان و مازندرانيان دارند و مصر گويند از “ مازندران “    است . اين ديگر همه ي ايران زمين است . از بهر آن كه ايران بيشتر اين است كه ياذ كرديم .»

شاه نامه ي ابومنصوري از مهم ترين منابع شاه نامه ي فردوسي بوده است ؛ بنابراين ترتيب اماكن در شاه نامه ي فردوسي نيز بايد به صورتي كه در شاه نامه ابومنصوري ذكر گرديده ، مطابق باشد كه از آن جمله مازندران مغرب است و چون اصل شاه نامه ي ابومنصوري در دست نيست ، نمي توان دانست در اين كتاب از مازندران مغرب چگونه ياد شده است .

در مجمل التواريخ در ذكر پادشاهي فريدون مذكور است :
« فريدون،قارن كاوه را به چين فرستاد تا كوش پيل دندان را بگرفت. بعد از آن به مازندران مغرب رفت و كروض ، شاه آن را بگرفت .»

ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان نوشته است :
« و مازندران (در جنوب بحر خزر ) محدث است ، به حكم آن كه مازندران به حد مغرب است و به مازندران پادشاهي بود ، چون رستم زال آن جا شد و او را بكشت . »
مرعشي در كتاب خود چنين ذكر نموده است :
« اسم مازندران محدث است ، زيرا كه مازندران در زمين مغرب است .»
ملك حسين سيستاني در احياءالملوك گفته است :
« رفتن كاوس به مازندران و گرفتارشدن كاوس و پهلوانان ايران و توجه رستم از سيستان به جانب مازندران ايران و گشودن عقده هاي هفت خوان به سر انگشت پهلواني ، از آن مشهور تر است كه محتاج بيان باشد و به اعتقاد بنده اين مازندران كه مشهور شده ، نه اين است ؛ بلكه مازندران ناحيه اي است در بلاد شام ،‌زيرا كه اين مازندران كه در طبرستان واقع است مكان فريدون و منوچهر است . »

ب- مازندران مشرق :
مسعود سعد سلمان (438-515 هـ . ق )در قصيده اي به مطلع :

آن ترجمان غيب و نماينده ي هنر
آن كز گمان خلق مر او را بود خبر

كه در مدح عميد ابوالفرج نصر بن رستم -صاحب ديوان هندكه از امراي  بزرگ زمان وي و حكم ران مشهور لاهور بود- چنين گفته است :
رستم به كارزار يكي ديو خيره كشت
اين اند سال به مازندران گذر
پيكار نصر بن رستم با صد هزار ديو
هر روز تا شب است و ز هر شام تا سحر
آن ديو بد سپيد و سياهند همه
هست اين زمين هند ز مازندران بتر

در بيت نخست تصريح رفته كه نصر بن رستم چند سال در مازندران گذر داشت و چون وي حكم ران شهر لاهور و صاحب ديوان هند بود ، بايد مازندران  را منطقه اي در مشرق پنداشت كه لاهور جزو آن است . در بيت دوم شرح پيكار نصر بن رستم با ديوان شرح اين مازندران رفته است . شاعر در اين قصيده به سهو داستان رستم و ديو سفيد را كه مربوط به خان هفتم رستم در مازندران مغرب است ،‌به مازندران هند مربوط دانسته ، ميان رستم دستان و نصر بن رستم مقايسه اي برقرار كرده است و نتيجه گرفته كه اين رستم از آن ، پهلوان تر و اين زمين هند يا مازندران فعلي از مازندران آن عهد ، بدتر است .
هم چنين مسعود سعد سلمان قصيده ي ديگري در مدح سپه سالار محمد خاص ، از عميدان و محتشمان زمان ، بدين مطلع دارد كه در آن نيز ذكر مازندران هند به ميان است :

دولت خاص خاصه زاده شاه
رايت فخر بركشيده به ماه

در اين قصيده در ابياتي كه از آن نقل مي افتد ، دشت مازندران كه به قرينه ي ذكر هندوستان و آبادان شدن آن جا به كوشش محمد خاص ، در همان حدود واقع و جزو هند بوده است ، چنين توصيف شده است :

كشت پيدا نبود و هر منزل
بود انبارهاي كوفته كاه
دشت مازندران كه ديو سپيد
در وي از بيم جان نكرد نگاه
گرمي او نبرده بوي نسيم
خشكي او نديده روي سياه
روزي بودي كه صد تن كاري
اندر او گشتي از سموم تباه
شد بهشت برين  به دولت او
حوض كوثر شد اندرو هر چاه
ره چنان شد زآب كاندر وي
حاجت آمد سپاه را به شتاه

با اندك تأمل در اين ابيات  توان دريافت كه اين مازندران آن منطقه از هند بوده كه محمد خاص بر طبق فرمان بدان جا رفته بود .
دكتر كيا در نامه ي « شاهنامه و مازندران » خويش چنين نوشته اند :
« وصف اين مازندران كه در هندوستان يا نزديك آن بود ، مازندراني را كه كاوس در آن گرفتار شد ، به ياد مي آورد . در دينكرد هم در خلاصه ي فصل بيستم سوتگر نسك اوستا ، آن جا كه سخن از لشگر كشي فريدون به مازندران است آن سرزمين را در هندوستان يا نزديكي هاي آن مي يابيم . زيرا كه فريدون و مازندراني ها در دشت پيشانيكس ( پيشانيه ) به هم مي رسند و نويسنده بندهشن  مي گويد كه اين دشت در كابلستان است . »
***


از بخش هاي جالب و مهم شاهنامه يكي جنگ كيكاوس در مازندران  است كه قهرماني ها و دلاوري هاي رستم در اين واقعه ظهور مي يابد ، داستان هفت خوان و كشته شدن ديو سپيد به دست رستم مربوط بدين موضوع است . كيكاوس پس از كيقباد بر اريكه شاهي تكيه زد و جهانيان اطاعتش را گردن نهادند . و راه شهرياري بر وي هموار شد . روزي در گلشن زرنگار با سران مملكت و پهلوانان به باده گساري نشسته بود . ديوي رامشگر از سرزمين مازندران مغرب به پيش پرده دار مي رود و بار مي خواهد تا نزد شهريار برود و براي وي سرود بخواند . سرانجام او در اين كار موفق مي شود :

همي خورد باده همي گفت شاه
در او خيره مانده سران سپاه
چو رامشگري ديو زي پرده دار
بيامد كه خواهد بر شاه بار
چنين گفت كز شهر مازندران
يكي خوش ندارم ز رامشگران
اگر در خورم بندگي شاه را
گشايد بر تخت خود راه را
برفت در پرده سالار بار
بيامد خرمان بر شهريار
بگفتش كه رامشگري بر درست
ابا  بر بط و نغز و رامشگر است
بفرمود تا پيش او تاختند
بر رود سازانش بنشاختند
به بر بط چو بايست بر ساخت رود
بر آورد مازندراني سرود
كه مازندران شهر ما ياد باد
هميشه بر و بومش آباد باد
كه در بوستانش هميشه گل است
به كوه اندرون لاله و سنبل است
هوا خوشگوار و زمين پرنگار
نه گرم نه سرد و هميشه بهار
نوازنده بلبل به باغ اندورن
گرازنده آهو به راغ اندرون
هميشه نياسايد از جست و جوي
همه ساله هر جاي رنگ است و بوي
گلاب است گويي به جويش روان
همي شاد گردد ز بويش روان
دي و بهمن و آذر و فرودين
هميشه پر از لاله بيني زمين
همه ساله خندان لب جويبار
به هر جاي باز شكاري به جاي
 سراسر همه كشور آراسته
ز دينار و ديبا و از خواسته
بتان پرستنده با تاج و زر
همان نامداران زرين كمر
كسي كاندر آن بوم آباد نيست
به كام از دل و جان خود شاد نيست

كيكاوس چون اين بشنيد چنان در دل و جانش اثر بخشيد كه عزم گشودن مازندران را جزم كرد و در حالت سرخوشي از جم و ضحاك و كيقباد سخن گفت و فرّ و بخت و نژاد خود را از ايشان برتر دانست
:
من از جم و ضحاك و از كيقباد
فزونم به بخت و به فرّ و نژاد
فزون بايدم نيز از ايشان هنر
جهانجوي بايد سر تاجور

چنانكه ملاحظه مي شود ، بنا به گفته فردوسي محرك اصلي كيكاوس در رفتن به جنگ مازندران ، سرود ديو رامشگر مازندراني بود . چون بزرگان و سران سپاه از تصميم كيكاوس وقوف يافتند ، اين رأي را نپسنديدند و سخت به انديشه فرو رفتند و از خطري كه در اين جنگ احساس مي كردند ، به هراس افتادند و آن را نتيجه ي فريب و اغواي ديو دانستند .
پس از آن طوس به مهتران گفت : چاره آنست كه سواري به نزديك زال فرستيم و از او بخواهيم كه بدين سو بيايد و شاه را از اين انديشه ي اهريمني بازگرداند و سواري ره به نيمروز گسيل كردند .
زال آن شب را به انديشه به پايان آورد و روز بعد عازم درگاه شد و چنين گفت :

چنين گفت كاي پادشاه جهان
سزاوار تختي و تاج مهان
شنيدم يكي نو سخن بس گران
كه شه دارد آهنگ مازندران
ز تو پيشتر پادشه بوده اند
مر اين را هرگز نپيموده اند
منوچهر شد زين جهان فراخ
از او مانده ايدر بسي گنج و كاخ
همان زَ و ابانوذر و كيقباد
چه مايه بزرگان كه داريم ياد
ابا لشگر گشن و گرز گران
نكردند آهنگ مازندران
كه آن خانه ي ديو افسونگر است
طلسم است و در بند جادوگر است
مر آن بند را هيچ نتوان گشاد
مده مرد و گنج و درم را به باد
مر آن را به شمشير نتوان شكست
به گنج و به دانش نيايد به دست
گرين نامداران ز تو كهترند
چو تو بندگان جهان داورند

با اين همه كيكاوس همچنان بر تصميم خود باقي بود و اين همه اندرز بي اثر ماند و زال بدون اخذ نتيجه از اندرزهاي خويش ، دربار كيكاوس را ترك گفت و كيكاوس ، ايران را به ميلاد سپرد و خود با سپاهي گران راهي مازندران شد و نبرد با مازندرانيان را آغاز كرد . اين مازندران همان مازندران مغرب است كه تفصيل آن در شماره ي گذشته آمد و سرزمين هاي شام و يمن و به قولي قسمتي از مصر را در ميان داشت و اينك دلايل دعوي :
1- اين مازندران به هيچ روي قابل انطباق با طبرستان يا مازندران واقع در شمال تهران نيست ، زيرا طبرستان چنان كه در شماره هاي گذشته مقاله ، مذكور افتاد نشستنگاه فريدون و منوچهر پيشدادي بوده است و در اين باب به تفصيل سخن رفت و حال آنكه در شاهنامه آمده كه اين دو پادشاه هرگز قصد مازندران نكردند :

كه جمشيد با تاج و انگشتري
به فرمان او ديو و مرغ و پري
ز مازندران ياد هرگز نكرد
نجست از دليران ديوان نبرد
فريدون پر دانش و پر فسون
مر اين آرزو را نبد رهنمون
منوچهر كردي بدين پيش دست
نكردي بدين همت خويش پست



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه دهم بهمن 1390 | 14:50 | نویسنده : الدره وچون
معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود


و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود


ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند


وان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد برای که بی خود های و هوی می کرد

و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود


تساوی را چنین بنوشت:



«یک با یک برابر است...»:


از میان جمع شاگردان یکی برخاست


همیشه یک نفر باید بپا خیزد :

به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم مات بر جا ماند. و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟


سکوت مدهشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود و او با پوزخندی گفت:




اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود...


اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود...


اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟


یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟


یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت::
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید


یک با یک برابر نیست...:



تاريخ : سه شنبه بیستم دی 1390 | 17:53 | نویسنده : الدره وچون

سلام بر همه دوستان كه نسبت به ما لطف دارند

متاسفانه ايام امتحانات زياد وقت نمي كنيم به وبلاگ سر بزنيم  و پست هاي جديدي بزاريم

اميد و ارم به بزرگواري خودتان مارو ببخشيد.




به نام خداوندی كه پروردگار شهیدان و راست پیشگان بوده و خود خونبهای شهیدان می باشد . سپس درود فراوان بر پیغمبران و امامانش كه هدایت خلق را وجهه همت خود ساخته و ما را به زندگی آرمانی و اخلاقی ارشاد كردند . درود ما بر حسین شهید و یارانش كه اسوه اخلاق و پاكی بوده و زندگی سرخ ، ولی با عقیده و هدف عالی را انتخاب كردند و به هیچ وجه عافیت طلبی و عزلت گزینی را با تحمل ننگ و خفت پذیرا نشدند و تعریف زندگی را عقیده و جهاد اعلام كردند ( اِنَّ الحَیات عَقیدَه وجهاد ). درود و سلام ما بر كل شهیدان اسلام و ایران مخصوصاً شهیدان عرصه انقلاب و به ویژه امیر سرلشگر شهید محمد باقر روحی كه حسب روایت همرزمانش افتخار آفرین جبهه های غرب و جنوب ایران بود . تمام عمر این امیر نامدار 27 سال بود ( متولد پنجم فروردین 1340 و شهادت 22 تیر ماه 67 ) او دوران كودكی خود را در زادگاهش ( روستای كاشیكلا بندپی شرقی بابل ) در خانواده ای روحانی و مكتبی سپری كرد و به اندازة كافی ازتربیت و اخلاق عملی فرهنگ اسلامی بهره داشت .

آموزش خود را با تعلیم روخوانی قرآن مجید آغاز نمود . تحصیلات دوره ابتدایی و راهنمایی را در همین روستا و روستاهای اطراف گذراند نظر به عدم بضاعت مالی خانواده و عدم توسعه فرهنگی محیط مجبور شد تحصیلات دبیرستانی را به همراه اینجانب كه در یزد خدمت می كردم به آن دیار آمده و ادامه دهد . دیپلم ریاضی را با معدل بالا اخذ كرد . با توجه به استعداد درخشانی كه داشت و با عنایت به این كه جوانهای یزدی و همكلاسی هایش ، دانشگاههای كشور هندوستان را برای ادامه تحصیل انتخاب می كردند به او پیشنهاد شد .

كه به خاطر تعطیلی دانشگاههای كشور با همكلاسی هایش به هندوستان عزیمت نماید و تحصیلات عالیه خود را با كیفیت علمی بالا و با هزینه ای ارزانتر بگذراند . او بنا به دلایلی نپذیرفت و به تنها دانشكده فعال آن زمان یعنی دانشكده افسری نیروی زمینی وارد شد و با جدیت ادامه تحصیل داد

.

متأسفانه در زمان دانشجویی او جنگ خانمان براندار كفر و دین آغاز شد او برای یاری جوانان رزمندة مسلمان كه سرودخوان فوج فوج عازم جبهه ها می شدند اقدام می كرد . در عین عدم الزام ، از هر فرصتی استفاده كرده و به جبهه ها می رفت چون برای او نظاره گر بودن ویرانی مملكت و ریشه كنی اسلام و مكتب به دست دشمنان قهار شرق و غرب قابل تحمل نبود . دو بار از ناحیه دست و پا زخمی شده بود ولی از بیمارستان قبل از معالجه كامل راهی جبهه ها می شد . عقیده داشت آموزش رزمندگان و بسیجیان مومن و مكتبی برای او از هر فریضه ای واجب تر است . وقت اقتضا نمی كند تا از همه جوانمردی و اعتقاد عملی و رزمندگی این عزیز از دست رفته سخن بگوئیم چون نمی توانیم حق مطلب را اداء نمائیم .

سایر ویژگی های شهید والامقام:

او به حكایت پرونده نظامی متشكله در تیپ 40 سراب بدون هیچ چشم داشتی در جهت حفظ دین و قران و مكتب حتی از بذل جان دریغ نمی كرد و برای پیروزی انقلاب و دفاع از آن برای خود تكلیفی سنگین احساس می كرد . در سال 62 با درجه ستوان دومی از دانشكده افسری فارغ التحصیل شد . او از اولین فارغ التحصیلان بعد از انقلاب بنام 22 بهمن بود كه در گردان عاشقان شهادت عمل می كرد پیر جماران حضرت امام قدّس سرّه از نظر امنیتی و حفظ جان همه شان ادامه این گردان را صلاح ندانستد در 8/9/63 با دختر عمویش كه او هم بسیجی بود ازدواج كرد در 13/6/64 به خاطر رشادت و كوششهایی كه در جبهه داشت از طرف امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی و میر حسین موسوی ، نخست وزیر وقت، مورد تشویق كتبی قرار گرفت . از طرف سایر مسئولین هم بابت خدمات صادقانه نظامی گری چند بار موفق به 18 ماه ارشدیت شد . در عملیات ظفر 4 ، نصر 2 ، نصر 6 دو شادوش دیگر دلاوران شركت داشت . در تاریخ 26/3/67 كه در مرخصی به سر می برد با این كه خانمش درد وضع حمل داشت با همه اصراری كه خانواده داشتند تحمل نكرده و حتی یك روز اضافه تر نماند تا هم فراغت خانمش و هم با تنها یادگارش ( حمید روحی ) دیدار داشته باشد بلافاصله به جبهه ها شتافت كه تقریباً بعد از یك ماه به به اسارت درآمده و به درجه شهادت نائل شد ( 22/4/67) ای كاش مصیبت مان با شهادت آن عزیز خاتمه می یافت متأسفانه با همه شاخصیّت و شناختگی كه این فرد در مأموریت خود در لشگر 21 حمزه سید الشهدا داشت و به آسانی شهادت او قابل احراز بود متأسفانه او را مفقود الاثر اعلام كرده و با پرونده اسارت در مراحل عدیده از عراق مطالبه می نمودند در صورتی كه بدون كمترین همت در شناخت او را به عنوان شهید گمنام در بهشت زهرا دفن كرده بودند . به نظر می رسد مسئولین تیپ 40 سراب و لشگر 21 حمزه در شناسائی او و سایر شهدا فكه و شرهانی در 22/4/67 همه تلاش قانونی خود را به كار نبردند و با تساهل و تسامح داغِ 17 سال انتظار را در دل خانواده او گذاشتند .

از خصوصیات شخصیتی این شهید هنر دوستی ( زیبا نویسی ) و خوش محضری و آرامش و متانت او بود زیبا نویسی را در مكتب دوست بسیار ارجمند جناب منوچهر اسكندری تحصیل كرد . در گردآوری فرهنگ عامه و ضرب المثلهای محلی و بازیها و سرگرمی های بومی سعی وافر داشت و ادامه آن را به خواهر زادگان عزیزش كه از قبل با او همكاری می كردند واگذار كرده بود كه انشاء الله همت فرموده و با استفاده از همكاری یادگار شهید آقای حمید روحی این كار فرهنگی را به سرانجام خواهند رساند .



تاريخ : پنجشنبه یکم دی 1390 | 22:56 | نویسنده : الدره وچون
سلام به همه بندپی های خون گرم که همواره به یاد «جیگر گوشه هایشان »هستند

 دوستان بنا به اینکه وبلاگ خاصی در مورد شهیدان 8 سال دفاع مقدس فیروزجایی و بندپی وجود ندارد لذا تصمیم گرفتم به معرفی شهیدان بزرگوار این خطه  در وبلاگ خاصی به عنوان یک مرکز قابل دسترسی همگان بپردازم لذا از تمام دوستانی که  به وصیت نامه .زندگی نامه. خاطرات و حتی ادرس سایت های با موضوعاتی با محوریت بالا دسترسی دارند مارا از لطف خودشان دریغ نفرمایند.

بنده این گام را  با وصیت نامه شهیدان عباستبار فیروزجای و سر لشکر روحی شروع کرده ام لذا خواهشمندم این سلسه را قطع نکنید و با همکاری همه دوستان ادامه پیدا کند.

ادرس ایمیل:  m.rezaei.f70@gmail.com

mehdi.r1991@yahoo.com   

منتظرتان هستیم.






تاريخ : پنجشنبه یکم دی 1390 | 22:34 | نویسنده : الدره وچون

وصيت نامه سرلشکر شهيد محمد باقر روحي كاشيكلائي

بسم الله الرحمن الرحيم

 

« و لا تَقُولُوا لِمَن‏‎يٌقْتَلٌ في سبيل الله اَمْواتاً بَلْ احيأٌ و لكن لا تَشْعٌرون » كسي كه مرا طلب كند مرا مي يابد  كسي كه مرا يافت مرا مي شناسد و آن كه مرا شناخت عاشقم مي شود و كسي كه عاشقم شود عاشقش مي شوم و كسي را كه من عاشقش شوم مي كشمش و هر كه را من كشته اش سازم ديه او بر عهده خودم مي باشد و آن كه را من عهده دار ديه اش گشتم ديه اش خود خواهم بود .

 

به نام الله و ياد او كه روح بخش انسان است . رحمتش بر همه انسانها جاري و رحمانيتش بر بندگان خاص جريان دارد . او را سپاسگزاريم كه بر ما منت نهاد كه امت مستضعف را وارث زمين گردانيد و انقلاب اسلامي ايران را به رهبري جان جانان مراد مريدان اميد مستضعفان امام خميني پيروز گردانيد و اين پيروان صديق صاحب الزمان ( عج ) را در پاسخ به نداي« هَلْ من ناصر» امام حسين ( ع ) ياري نمود و درود بر امت  مسلمان و صابر و غيور ايران كه خوب از امانت خداوند حراست و پاسداري كردند و در رساندن آن به صاحب اصلي يعني حضرت ولي عصر ( عج ) كوشا مي باشند . شكر و سپاس مي گزارم ، خداوند منان را كه اين سعادت نصيبم ساخت تا به عنوان يك سرباز كوچك در سپاه اسلام جهاد كنم و دشمنان خدا و قرآن را با ياري خدا نابود سازم تا بناي طاغوت از زمين بر چيده شود و عدالت و قوانيني الهي حاكم بر انسان گردد . بر شما امت به پا خاسته فرض است كه از بذل جان و مال در راه تداوم انقلاب خون بار اسلامي دريغ نورزيده و با تقويت روحانيت اصيل ، اسلام را بيمه كنيد و سعي كنيد كه اسلام تان از اسلام روحانيت جدا نشود در طريق صيانت از خط امام كه همان خط اسلام و پيامبر و ائمه اطهار است در كنار امام اشتياق ورزيده و مبادرت كنيد .

اي كاش هزار جان مي داشتم و آن را فداي مكتب و و رهبري مي نمودم من به سهم خود از حقي كه بر ديگران به دلائل مختلف اگر داشتم گذشتم و اميدوارم كه برادران و خواهران من كه به انحاء مختلف با آنها برخورد داشتم  نيز به واسطه قصور زياده از حدم مرا ببخشند و طلب مغفرت اين حقير را از خداوند رحيم بنمايند .

شما اي پدر و مادر عزيزم كه مرا از بدو تولد با خدا آشنا كرديد و برايم زحمات زيادي كشيديد و آن طور مرا تربيت كرديد كه خدا مي خواست و از وجود پر بركت  شما بود كه جرقه اي از ايمان در دلم زد و عشق و علاقه ام به خدا زياد شد و با نصيحت هاي خدايي تان مرا از انحراف اخلاقي نجات داديد و اميدوارم كه انشاء الله از تقصيرم در گذريد و مرا ببخشيد و از برادران خوبم علي و احمد و قربانعلي و خواهرانم نجيبه و فاطمه مي خواهم همچنان غرص و محكم در راه اسلام بكوشند و در راه مكتب و قرآن و خط امام كوشا باشند در ضمن از مقدار پول پس اندازم يك موكت براي مسجد حاجي شيخ موسي خريداري شود و به مدت يك ماه روزه و يك سال نماز برايم داده شود و باقيمانده پولم را به دده و آقاداش داده شود از زحمات عمويم كه در پرورش اينجانب خيلي سهم داشتند تشكر مي كنم و از همه فاميلان و دوستان تقاضاي عفو بخشش دارم .

در خاتمه همگان را به دو نكته توجه مي دهم اول آنكه در اين برهه از زمان كه انقلاب اسلامي عزيز با خطرهاي گوناگوني مواجه است بزرگتر و مهم تر وظيفه انجام يك انقلاب اخلاقي است در جامعه و اين مهم را اگر انجام رسانديد پيروزيد و در اين راه امام را سرمشق خود قرار دهيد . دوم اينكه به جان امام دعا كنيد و از حق تعالي بخواهيد تا بر عمر پربركتش تا ظهور حضرت مهدي ارواح العالمين له الفداء بيفزايد . انشاء الله

اللهم اَغْفرلي كل ذَنْبٍ اَذْ نَبْته و كٌلّ خطيئتهٍ اخطاتها

والسلام،  محمدباقر روحي



تاريخ : پنجشنبه سوم آذر 1390 | 22:57 | نویسنده : الدره وچون

                                              قیامت بی حسین غوغا ندارد

                                                                                                                                                                      شفاعت بی حسین معنا ندارد

                                                                                                                                                                                                                                               حسینی باش که در محشر نگویند

                                                                                                                                                                                                                                چرا پرونده ات امضاء ندارد . . .

 





تاريخ : دوشنبه شانزدهم آبان 1390 | 22:37 | نویسنده : الدره وچون

 

ازرو

 

خروجی آب گرم

 



تاريخ : یکشنبه دهم مهر 1390 | 18:53 | نویسنده : الدره وچون
بهار کوه

جان کوه علف گو دوا

التمر بالا مله

التمر پئیز کوه

جان میونک کوه



تاريخ : پنجشنبه هفتم مهر 1390 | 18:42 | نویسنده : الدره وچون
فتو بلاگ ربیع مهر علی تبار فیروزجایی

حتما سر بزنید

http://www.panoramio.com/user/2716629




تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 21:2 | نویسنده : الدره وچون


تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 20:33 | نویسنده : الدره وچون

 وصیت نامه شهيد حسن جان عباس تبار فيروزجايي

وصيت نامه

«روحاني شهيد:حسن جان عباس تبار فيروزجائي» الحمدلله رب العالمين و الصلوه و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين و حبيب اله العالمين ابي القاسم محمد -صلي الله عليه و آله- قال الله الحكيم في كتابه: «يا ايهاالذين آمنوا هل ادلّكم علي تجاره تنجيكم من عذاب اليم- تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون في سبيل الله باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون.

» (صف/10 و 11) درود و سلام بر بقيه الله الاعظم -ارواح العالمين له الفداء- و نائب آن حضرت، امام امت، مرد خدا، مرد جهاد و شهادت و درود بر كبوتران راه شهادت از حسين -عليه السلام- تا شهداي پهن دشت اسلامي.

اين جانب «حسن جان عباس تبار فيروزجايي»، فرزند صادق داراي شناسنامه 199، متولد سال 1342، صادره ازبابل، وصيت نامه ام را آغاز مي نمايم.

طبق آية 10 سورة صف كه قرائت شد و بيان اين مطلب كه آيات فراواني در مورد جهاد بيان شده و نشانة عظمت و قداست اين راه است، بنده گنهكار، منطبق با آيه و مصداق قرآن، در جهاد را كه سبيل الله و راه ثواب است گشودم و از خالق رحمان طالبم كه اين هجرت را كه فقط براي دين و به سوي اوست، مقبول فرمايد.

ما در راه تاريخ واقع شديم؛ صدر اسلام، دوراني كه پيغمبر –صلي الله عليه و آله- شمشير مي زد و علي -عليه السلام- مي جنگيد، حتّي تنها مي جنگيد.

آن دوران از تاريخ كاملاً براي ما متصوّر و متجلّي است و الگوي ما همان مرداني هستند كه مردانه جنگيدند و مجاهدت كردند.

ما در دوره اي واقع شديم كه عيناً ابوسفيان‌هاي زمان و ابوجهل‌هاي روزگار مي خواهند با ترفندها، دسيسه ها و نفاق و دوگانگي چراغي كه پيامبر-صلي الله عليه و آله- روشن كرد و علي-عليه السلام- براي آن سوخت و جان داد، آن چراغ دين و ايمان و عدالت را خاموش كنند؛ بسي خيال خام و وهمي آشفته و باطل.

چون حسين-عليه السلام- استاد ما است و علي-عليه السلام- استاد ما است.

اين مكتب ما است، مذهب ما است.

كتابي ‌را كه تلاوت مي كنيم، شهادت در راه خدا را فوز عظيمي مي‌داند.

اين از ترفندها و دسيسه‌ها و درهم پيچندگي‌هاي تاريخي براي كساني كه مرگ را در آغوش گرفتند، باكي نيست.

ضياي اين آتش اسلامي را خداوند كريم روشن فرموده و اين‌ها هرگز خاموش نخواهند شد.

خداي رحمان و رحيم به حقّ خود اين آتش انقلاب اسلامي را در تمام جهان شعله ور نمايد و ريشة ظلم و استبداد و تجاوز و كاخ‌هايي كه استخوان‌هاي هزاران مظلوم در آن منهدم شده و اشك هزاران يتيم را به خود ديده و خون هزاران شهيد را مكيده، منهدم و از بيخ و بن بركند.

خداي بزرگ را شاكرم كه در زماني پا در عرصه وجود گذاشتم كه پيكار در راه او مطرح شده است و به اين بنده گنهكار اين توفيق را عنايت نموده كه راه جهاد و شهادت را انتخاب نمايم و بزرگ‌ترين سرماية خود را در اين راه كه همان وجودم باشد، تقديم بدارم.

بيان اين مطلب كه هجرت من تنها به خاطر خداوند است و به مصداق كلام خداوند كريم كه در قرآن فرمود« جاهدوا في الله حقّ جهاده» (حج/78) خودم را ملزم مي دانم كه در جهاد در راه او شركت نمايم.

بنده در اين ميان، جهاد با نفس و جان را انتخاب كردم و اميدوارم خداي منّان اين هدية ناقابل (جان) مرا بپذيرد.

ما از خداييم و به سوي او مي رويم، پس چه خوب است به راهي رويم كه راه انبياء و اولياي مخصوص او باشد و از خدا مي خواهم كه با چهرة سرخ به سوي او بروم كه اين اشرف مرگ هاست و راهي را انتخاب كردم كه مبشّران و مردان راستين و رهبران ما چون علي-عليه السلام- و حسين بن علي-عليهما السلام- و همة ائمه –عليهم السلام- آن را انتخاب كردند و از روي اصل آگاهي و منطبق با هدف مقدسي كه دارم، راه شهادت و جهاد را انتخاب نمودم.

به جهت عدم اطالة كلام، صحبتي چند با پدر و مادر عزيز مي نمايم: شما پدر و مادر عزيزم! [من] فرزند خوبي براي شما نبودم و نتوانستم زحمات شما را جبران كنم.

از اين كه حقّ پدر و مادري را به جا نياوردم مرا ببخشيد و عفو نماييد.

زاري، ناله و شيون نكنيد و از شهادتم خوشحال باشيد تا دشمنان از صبر و شكيبايي شما سر افكنده شوند.

من با مرگ و باعزت از دنيا رفته‌ام.

مادر! شير حلالي به من داده بودي، مرا عفو كن.

برادران عزيزم! بر شهادتم گريه نكنيد و ادامه دهنده راه من باشيد و بدانيد كه اسلام امروز به ياري شما محتاج است و نگذاريد هدفي كه داشتم نيست شود.

امروز فرزند زهرا-سلام الله عليها- نداي «هل من ناصر ينصرني» سر داده است، بايد شتاب كرد و از قافله عقب نماند.

بدي‌هاي مرا ببخشيد و از خدا طلب مغفرت كنيد.

خواهران! زينب‌وار پيام‌رسان خون من باشيد و با حجاب خود مشتي بر دهان دشمنان بكوبيد؛ صبور و شكيب باشيد و مرا ببخشيد و در شهادتم ناله و گريه نكنيد و شاد باشيد گويا عروسي من است.

از همة بستگان براي اعمال و گفتار بدم بخشش مي طلبم.

پدر، مادر، برادران و خواهرانم! خدا را فراموش نكنيد و به عبادتش مشغول باشيد، امام را فراموش نكنيد و براي طول عمرش دعا كنيدكه سرمايه اسلام است.

از اين كه سرباز آقا امام زمان-عليه السلام- بودم خوشحال باشيد.

اگر بدنم قطعه قطعه شود، از اسلام دست بر نخواهم داشت.

شما مردم حافظ خون شهيدان باشيد و از مناهي اسلام بپرهيزيد، مطيع امام باشيد.

به آنهايي كه با اعمال خود خون شهيدان انقلاب و اسلام را هدر مي دهند مي گويم كه به خود آييد و فكر كنيد.

اين كشور از آن شماست و مسلمان هستيد، اگر به جبهه نمي رويد اقلًا در پشت جبهه با اعمال خود خدا را خشمگين نكنيد و امام زمان –عجل الله تعالي فرجه- را از خود ناراضي ننمايد.

از اسراف و بدبيني‌ها پرهيز كنيد.

به زنان جامعه وصيت مي‌كنم كه شما رسالت عظيمي داريد كه حفظ پيام خون شهداست.

حجاب را حفظ كنيد كه دنيا زودگذر است و عذاب خدا هميشگي.

كاري كنيد كه حضرت زهرا-سلام الله عليها- از شما راضي باشد، توصيه ام به مسئولين اين است كه براي اين مردم با وفا كار كنند و كارهايشان براي خدا باشد.

از همه عذر و بخشش مي خواهم.

خداي بزرگ! گناهانم را ببخش و خون ناقابلم را بپذير.

والسلام.



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 | 16:29 | نویسنده : الدره وچون
 

عکس های از فیروزجاه

چشمه ی جوشانتلار

ونوشه

گلج

خنه روستای

 



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 | 15:35 | نویسنده : الدره وچون

  دشت و نفار

  • اِفـــرای گِردِنِ تیرِنگِ بـــارِه
  • اِسپــه خَط کَفِنِه مِلکِ کِناره
  • شوپِه عاشِقِ جور شب زنده دارِ
  • بِلبِلِ خو نَشی چِشِ بِلارِه

  • _____________________________

  • قرقاول بر بلندای درخت افرا می خواند
  • خط سفیدی  (روشنایی ای ) بر کرانه ی جنگل پدید می آید
  • شب پا  چونان عاشق شب زنده دار است
  • فدای چشمان به خواب نرفته ی بلبل

    ....................................................................................

                    



 سلکا تک

  • این سازه ی !! نیمه استوانه ای  با نام سِلــکا ، نیمی از دستگاه چوبینی  است که برای کره گیری  از آن بهره گرفته می شود و در بندپی مازندران به آن تِلِم گفته می شود  که اینجا در راستای اصلاح الگوی مصرف به جای شیر آب از آن استفاده شده است

         .............................................................................

      حاجی شیخ موسی و امامزاده عبدالله

مــزارمردان خـــدا، حاج شیخ موسی و امام زاده عبــدالله (رحمت ا... علیهــم ) در دهکـــده ی کوهستانی شیخ موسی در جنوب شهرستان بابل

..........................................................



 خاطرات نچندان دور

  • خــِـردِ خــوار : ظرفی چوبین که اکنون جز نمونه هایی ترک خورده مانند این در دسترس ما نیست  . . .




                                                                                                                               منبع:فتوبلاگ روجا ستاره صبح



تاريخ : جمعه سوم تیر 1390 | 14:28 | نویسنده : الدره وچون
غزل اسبلوشقلبونتلمتنیرماس جوه