X
تبلیغات
فیروزجاه -بندپی

فیروزجاه -بندپی
معرفی اهالی فیروزجاه و روستاهای اطراف 
پيوندهای روزانه

قلعه‌هاي قديمي بابل عموما در بندپي واقع شده‌اند. زيرا موقعيت خاص جغرافيايي منطقه هميشه پناهگاه مناسبي براي شخصيت‌هاي سياسي بوده است. اكثر اين قلعه‌ها به دوران پس از اسلام تعلق دارند

قلعه‌ی فیروزجاه:

قلعه‌ی فیروزجاه در حدود 39 کیلومتری جنوب شهرستان بابل در وسط جنگل واقع شده است و از معروف‌ترین قلعه‌ها در گذشته بوده است. چنانکه میرتیمور مرعشی گفته است:"قلعه فیروزجاه از مشاهیر آن ولایت بود" و در سرتاسر این کتاب از آن نام برده شده است. این قلعه تحت تصرف امرای مازندران بود و گاهی آن را به عنوان زندان برای مخالفین خود استفاده می‌کردند. به عنوان مثال همان کتاب گفته است: "میر سلطان مراد ... میرعلی را در قید سلاسل درآورده به قلعه‌ی فیروزجاه فرستاده" و در جای دیگر:

فرستاد نامه بر قلعه‌دار

که آن نوجوان را به نزد من آر

در افتاد شادی به فیروزجاه

که یوسف برون آمد از قعر چاه

زمانی این قلعه را به عنوان محل خزانه استفاده می‌کردند، دلیلش هم این بود که از نظر استراتژیکی در نقطه‌ای واقع شده که با وسایل آن روزگار دستیابی به آنجا مشکل بوده است.

چنانکه کتاب مزبور توضیح داده زمانی که یکی از امرای مازندران خواسته آنجا را فتح کند، چون یکی از مخالفینش به آنجا پناه برد، به حیله‌های فراوان متوشل شد و عاجزمان. لذا از قوای قزلباش قزوین کمک خواست و سرانجام با مسدود کردن آب قلعه توانست اهل قلعه را به ستوه آورده و آن‌ها را تسلیم و قلعه را فتح کند، که تاریخش را روز پنج‌شنبه 24 ربیع‌اثانی سنه 987 ه.ق ذکر کرده است و غنایمی را که از آنجا بدست می‌آید به این صورت شرح می‌دهند: "نقد و جنس شصت هزار تومان، سوای کتابخانه مملو از کتاب‌های نفیس که میرسلطان مرادخان تحصیل نموده بود... .

اکنون این قلعه به صورت مخروبه‌ای در میان جنگل بیش نیست و اکثر مردم منطقع اصلا نمی‌دانند در کجا بنا شده است و از آن فقط اسمی به یاد دارند. آن چه که روی زمین بوده را از بین برده‌اند و متاسفانه آجرها و سفال‌هایش را به روستاهای اطراف حمل کرده و از آن درمانگاه ساختند، فقط آب انبار و یک برج نیمه خراب و قسمت‌هایی که زیر زمین بوده باقی ماند، و روی زمین جز سفال‌های شکسته و سنگ‌ها اثر دیگری دیده نمی‌شود... .

(منبع: مرعشی میر تیمور؛ تاریخ خاندان مرعشی، تصحیح منوچهر ستوده، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.)

 

قلعه پيروزي:

اين قلعه كه به قلعه فيروزشاه نيز معروف بوده است در بندپي و در كنار سجادرود و بر بالاي كوه واقع بوده است. قدمت اين قلعه به پيش از قرن دهم مي‌رسد. قلعه كه به مرور زمان متروك شده بود در حدود سال 939 شمسي در عهد شاه طهماسب صفوي توسط يكي از اعضاي خاندان مرعشي به نام ميرعلي خان تعمير و از نو آباد شد. در عهد سلطان محمد خدابنده صفوي قلعه پيروزي توسط سلطان مرادخان فتح شد. و ميرعلي خان مدت‌ها بعد از مشكلات فراوان آن را از ميرزاخان پسر سلطان مرادخان پس گرفت. پس از فتح كتابخانه‌اي در قلعه به تصرف درآمد كه مملو بود از كتب نفيس كه آن را به مبلغ شش هزار تومان تقويم كردند و تمام را سياهه كرده به درگاه سلطان محمدخدابنده فرستادند.



قلعه جخرود:

اين قلعه در لمسو كلاي بندپي واقع است و به موزي كتي شهرت دارد. اين قلعه در زمان ناصرالدين شاه قاجار پابرجا بوده است. ساختمان آن را از گچ و آجر ساخته شده بود و حمام و حوضي داشته است.


قلعه كتي:

قلعه كتي در ميان دهكده‌ي‌ بزرودپي و شانه تراش بندپي واقع است. اين قلعه كه در گذشته به قلعه‌ي شرك يا شهرك معروف بود اكنون زير خاك مدفون است.

 


من(الدره وچون)از محل این قلعه ها خصوصا قلعه های که در فیروزجاه قرار دارند  (روستای کنونی)اگاه نیستم دوستانی که آشنایی دارند ما رو هم در جریان بزارند با تشکر 

برگرفته از وبلاگ بندپی سجرو

[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 2:46 ] [ ansar ]
شوپه

آ آ آ اويا آ . . .

شو په – شب پاي – كه همان نگهباني شب است ، اما اين صرفا يك نگهباني نيست بلكه داراي شرايط و فرهنگ متناسب خود مي باشد .

هنگام غروب از خانه هايي كه شالي و يا گندم و . . . كشت كرده بودند كسي يا كساني – شوپگر - بسمت مزرعه محل كشت حركت مي كردند . شوپگر شام شب ساده اي را با خود مي بردند و در مزرعه همه ی هم و غم شان اين بود كه تا صبح بيدار باشند و با ايجاد سر و صدا – كَلي و اُويا - مانع از هجوم حيوانات علي الخصوص گراز ( خي ) به مزرعه شوند .

كمتر اتفاق افتاده كه شوپگران با اسلحه به شوپه بروند اما هر گاه خطري را جدي مي ديدند خود و يا با شكارچي اي جهت مقابله به شوپه مي رفتند .

شوپگر شب را در محلي به نام " نفار " سپري مي كرده است . نفار ، با چوب  و مرتفع از زمين ، كه معمولا سه چهار نفر مي توانستند شب را در آن بگذرانند ساخته می شد.

شوپه روي ديگري داشت كه همه اش خاطره است ، مي توان از شب نشيني ها گفت ، از شوخي ها ، ترانه خواني ها ، ترس از تاريكي ، و . . . و نيز اتفاق مي افتاد كه شوپگر شب را بخواب می رفته و گراز(خی) شالي را صدمه مي زد ُ آن وقت كافي بود شوپگر كوچكترِین عضو خانواده باشد تا همه با او دعوا مرافه اي براه بياندازند.

البته با تصميم هم محلي هاي اساسي ، كه شاليزاري ها را تعطيل و ديگر كشت ها را هم رها كردند ، جای تعجب نیست که شوپه و كيمه و نپار هم اول از ذهن ، و سپس از خاطره ها محو گردند .

[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 11:30 ] [ ansar ]
جشن تيرگان كه در زبان محلي به آن «تير ماه سيزده شو» گفته ميشود، همان جشن معروف ايرانيان باستان است كه در تاريخ باستاني تبري مصادف با دوازدهم آبان ماه ميشود.
در رابطه با تاريخچه اين جشن نيز روايات مختلفي وجود دارد. برخي پيروزي كاوه بر ضحاك را مبناي جشن «تير ماه سيزده شو» مي دانند و برخي ديگر معتقدند كه تيرگان شب تولد حضرت علي ( ع) است.
«تيرماسيزده شو» كه به «لال لالي شو» هم معروف است با برپايي آيين هاي ويژه و آماده کردن خوراکي هاي سيزده گانه جشن گرفته مي شود.در اين شب همه خانواده كنار هم جمع مي شوند و تا پاسي از شب به خوردن تنقلات و گوش دادن به قصه و افسانه هاي بزرگ ترها سپري مي شود، جوانان هم با در دست داشتن تركه اي بلند كه كيسه اي به انتهاي آن بسته شده است، همراه كودكان به در خانه ها رفته و با سر و صدا و كوبيدن چوب به درخانه ها و لال بازي از صاحب خانه تقاضاي هديه مي*كنند ، و صاحبخانه هم اغلب به آنها پول، ميوه و شيريني مي دهد.

در اين شب افزون بر خوراک هايي که مناسب مهماني است بنابر رسم هر محل خوراكي هايي ويژه اي نيز تدارك ديده مي شود. آملي ها براي اين جشن خوراکي هايي تهيه مي*کنند که به لهجه محلي به آن «خارچي» گويند و عبارت است از انواع شيريني ها که در خانه تهيه مي شود وشيريـني دستي به نام «شامي نون» و شيريـني ديگري به نام «بشتـيزک».در فيروزکوه نيز بعد از شام، گندم و شاهدانه و گردو و سنجد و شيريني و ميوه و چاي را روي کرسي مي گذارند و افراد خانواده دور آن جمع مي شوند.

در سنگسر علاوه بر «شب چره» يعـني انار و انگور و سنجد و بادام و تخمه و امثال آن، به مناسبت سيزده بايد غذايي پخت که از سيزده ماده خوراکي: گوشت، آب، سبزي، برنج، عدس، نخود ،نمک، و ... درست شده باشد که آن را «سيزه چي» گويند.
شگون چوب خوردن از لال نيز از ديگر مراسم مخصوص اين جشن است. به گونه اي كه در برخي از شهرها اين مراسم به «لال شو» معروف است. در اين شب شخصي با لباس مبدل، دستمالي به سر بسته و صورتش را سياه مي کند و مانند لال ها با کسي حرف نمي زند. اين شخص كه او را لال، لال مار و لال شيش مي*گويندبا همراهي چند نفر وارد خانه هاي محل مي شود و با چوب و ترکه اي که در دست دارد، ضربه اي به ساکنان خانه مي*زند. مازندراني ها آمدن لال را به خانه و کاشانه خود به فال نيک مي گيرند و باور دارند که «لال»هر کس را بزند تا سال ديگر مريض نمي شود.
از رسم هاي ديگر «تيرما سيزه شو» فال گرفتن با ديوان حافظ است که در شهرها، روستاها و تقريبا همه خانه هاي اين منطقه مرسوم است. در اين شب همه اهل خانه دور هم جمع مي شوند و خوب و بد نيت خود را از حافظ، که " به شاخ نبات " قسمش داده اند، جويا مي شوند.
برخي نيز در شب اين جشن بر بام خانه ديگران مي روند و از روزنه بام شال درازي را که به سر آن يک دستمال بسته اند، درون اطاقي که آنان نشسته اند مي اندازند، صاحب خانه از همان خوردني هايي که براي مهمانان آورده است، در آن دستمال مي گذارد و آن را مي بندد. آنگاه کسي که بر بام نشسته و شال را فرو انداخته است، آهسته آهسته شال را بالا مي کشد. اين رسم را که در بيشتر آبادي هاي مازندران نيز معمول است «شال اينگني» مي امند.
به گفته دكتر روح  الاميني در ادبـيات قرن هاي چهارم و پنجم، نمونه هاي زيادي را مي توان يافت که نشان از بودن تيرماه در فصل خزان دارند.
استاد دکتر صادق کيا نيز درباره محاسبه ماه هاي سال بر پايه گاه شماري فرس قديم در مازندران ( تبرستان ) مي نويسد :«اکنون نوروز آنان (مازندراني ها) در نيمه دوم " اونه ماه " (آبان ماه)، و تيرماه آنان در پايـيز است و تيرگان را در پايـيز جشن مي گيرند.»
جشن تيرماه سيزه شو، که در کتاب شرح بـيست باب ملا مظفر، از آن به نام نوروز تبري ياد شده، در گذشته در شهرهاي قائمشهر-سواد کوه، سنگسر، شهميرزاد، فيروزکوه، دماوند، بهشر، دامغان، ماها، ساري، بابل، آمل، نوشهر، شهسوار و طالقان برگزار مي شده است و هم اكنون نيز در كندلوس و ديگر شهرهاي مازندران جشن گرفته مي شود.

[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 10:59 ] [ ansar ]
[ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ 12:8 ] [ ansar ]

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 0:8 ] [ ansar ]
 

 

زندگی نامه

محمد آملی متخلص به طالب در سال 994(ش) در آمل به دنیا آمد. در شعرش بارها اشاره کرده است که روستا زاده است. بعضی می گویند شاعر زادگاهش روستای عشق آباد کرچک است و عده ای به دیده تردید می نگرند.

 او تحصیلات خویش را در شهر آمل تکمیل کرد و در پانزده سالگی به ادعای خودش هندسه، منطق و فلسفه، تصوف و بالاخره در خطاطی به درجه ی کمال رسید اما عده ای بر این باورند که همه ی این ها ادعایی بیش نیست، او فقط ذوق و قریحه ی خدادی در زمینه ی شعر داشت.

 خیلی زود در آغاز جوانی به شهرت رسید، در تاریخ 1010 (ه. ق.) از مازندران کوچ کرد و به کاشان و اصفهان سفر نمود و از آن جا به مشهد رفت و آنگاه به قندهار کوچ کرد و از آن جا سال راه هندوستان در پیش گرفت (1017ق.) برای همیشه ترک وطن نمود.

از آن جایی که در انواع شعر استاد بود و از طرفی علوم زمانش را خوب می دانست. سال 1028(ق) به مرتبه ی ملک الشعرایی دربار هند ارتقا یافت. به هر صورت او یکی از شاعران مشهور سده ی یازدهم هجری در سبک هندی می باشد. ابتدا در شعر آشوب تخلص می کرد، بعداً تخلصش را به طالب تغییر داد.

بعد از هشت سال در کمال عزت و احترام دچار اختلال حواس- ظاهراً بر اثر مصرف افیون (1)- گردید و در سال 1035یا 1036 در هندوستان در گذشت. در هندوستان ازدواج کرد، حاصل ازدواجش دو دختر بود که بعد از مرگش خواهر او سرپرستی برادرزاده هایش را به عهده گرفت و آن ها را سر و سامان داد.

البته خواهرش که برای دیدار برادر خود به هندوستان رفت، زنی با کمال و ادب بود و در طبابت و تدبیر منزل آگاهی داشت، در دبار راه یافت و همان جا ازدواج کرد و تا پایان عمر همان جا ماند.

مجموعه اشعارش به گفته ی طاهری شهاب 22988 بیت شعر در قالب های قصیده، ترکیب بند، ترجیع بند، مثنوی، قطعه، غزل، رباعی و مفردات می باشد. او یکی از تاثیر گذاران و صاحب سبک در زمان خود بود که به گفته ی خودش به روش تازه شعر می گفت.

 سر گذشت طالب و زهره به روایت عامیانه

سرگذشت طالب و زهره که منتسب به طالب آملی است، دارای روایت های گوناگونی است که ما سعی می کنیم خلاصه ای از آن ها را برای روشن شدن پاره ای از مطالب به عرض برسانیم.

 روایت اول: دکتر فرامرزی در کتاب طالب و زهره یا طالب طالبا داستان این عاشق و معشوق را این گونه نقل کرده است: در حدود سال 1005 هجری پسری از اعیان طایفه ی آمل را به مکتب می سپارند. او با اشتیاق فراوان علوم رایج زمانه را فرامی گیرد، بعد از چندی در همان مکتب خانه عاشق دختری به نام زهره می شود که هم شاگردیش بود.

 بعد از مدتی بین آن دو مراوده و دوستی برقرار می گردد. از آن جایی که با هم همسایه بودند، طالب هر روز از دیوار خانه اش بالا می رفت و زهره هم به بهانه ی یافتن چیزی کنار پنجره می آمد و این دو با هم ارتباط برقرار می کردند.

 از طرفی در مکتب خانه هم با نبود ملا قربان جانشین او مشهدی علی مردان اداره مکتب را به عهده می گرفت، طالب و زهره از این فرصت استفاده نموده در کنار هم می نشستند و به عشق پاک ادامه می دادند. در این دلبستگی ها و مراودات بود که طالب گردن بند ارثی مادرش را به یادگار به زهره می دهد.

طولی نکشید که ماجرای عشق آن ها برملا شد و زهره ی عاقل به طالب هشدار می دهد که تا دیر نشده به خواستگاریش بیاید، چرا که برای او خواستگار دیگری به نام قادر پیدا شده است، در این بین نامادری طالب بهانه می آورد و می خواهد خواهرزاده اش را به طالب بدهد.

به بهانه ای او را به گالشی می فرستد، بالاخره بعد از کشمکش زیاد طالب به خواستگاری زهره می رود اما قادر راه را بر او می بندد.

برادر زهره هم با تبرزین طالب را مجروح می کند، زهره بعداً متوجه می شود، سخت ناراحت می شود و به شکل درویشی در می آید و خبر طالب را می گیرد، بالاخره با خبر می شود که طالب از مرگ نجات یافت.

 از طرف دیگر نامادری زهره هم مرتب از خواستگار زهره یعنی قادر پول و هدایا دریافت می کند، برای دور کردن طالب از زهره داروی بیهوشی را در ماهی آزادی که طالب برای زهره صید کرد و هدیه آورده بود، ریخته، به دست زهره داد.

 زهره ی که از این ماجرا خبر نداشت غذا را به طالب داد و او هم خورد و بی هوش شد و برای مدتی عقلش را از دست داد.

طالب فکر کرد زهره دانسته دست به چنین کاری زده، او را به بی وفایی و خیانت متهمش کرد، ناراحت شد و از آمل گریخت، به کاشان رفت اما زهره ی بی قرار هر چه مویه کرد و گشت او را نیافت.

 وقتی فهمید که به شهر دور دست رفت با گردنبندی که از طالب یادگاری گرفت خودش را خفه کرد تا بمیرد اما موفق نشد. وقتی از مرگ نجات یافت ازدواج کرد. طالب در هند به افتخار رسید، در سال 1036 در گذشت.

وقتی خبر مرگ او به زهره رسید، از داغ و فراق و مرگ طالب آشفته شد و کنار رودخانه رفت و از ماهی سراغ طالب را می گرفت. چرا که قبلاً چند بار طالب و زهره به آن رفته بودند. در عالم خیال و رویا و به یاد دوران گذشته با ماهیان صحبت می کرد، دیگر به خانه برنگشت و برای همیشه ناپدید شد(گودرزی1376: 24-21)

روایت دوم:(یزدان یزدانی) طالب گالشی است که در یک میدان کشتی زهره ی زرنگار، دختر پادشاه، عاشقش می شود، زهره اناری را توی دستمال پیچید و بهش داد و گفت: آن را باز نکن! اگر بازش کنی دیوانه می شوی، اما طالب باز کرد و دیوانه شد و از همان جا شاعر شد.

عشق و عاشقی طالب و زهره عالمگیر می شود تا این که با رقیبی کج خلق به نام قادر رو به رو می شود و در نهایت «جونکا= گاو نر» قادر را از پای در می آورد.

گاو طالب به قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود، وقتی طالب داروی بیهوشی را خورد، پر آبی را آتش زد و آبی حاضر شد و مثل هواپیما یک شبه طالب و برادرش را به هندوستان برد و به قدرت الهی طالب خیلی زود زبان هندی ها را یاد گرفت.

 بعد از سختی های فراوان به قدرت الهی دوباره در هندوستان صاحب گاو زیادی(حدود هزارتا) شد. حدود چهل سال در هند ماند و ریشش بسیار بلند شد. قلی بعد از سال ها رفت دنبال طالب و گفت: بیا که ما از دست حاکم گرفتار شدیم و می خواهد زهره را بگیرد.

 بالاخره طالب به سمت پامال حرکت می کند، وقتی که رسید شب عروسی زهره بود. به عروسی رفت و شروع کرد به لله وا زدن. زهره وقتی صدای لله وا را شنید، غش کرد، بعداً خواب نما می شود که اگر در چشمه رودبار آب تنی کند دوباره جوان می شود او هم وارد چشمه شد و دوباره جوان هجده ساله شد و با زهره ازدواج کرد و چندین سال پادشاه آمل شد.

 روایت سوم: ( علی محمد نعمتی ) طالب و زهره عاشق و معشوق هم بودند. طالب معجزه کرده بود، برادر زهره طالب را به قصد کشتن می زند و طالب همه ی مال و اموالش را رها می کند و به جزیره ی هند می رود.

 زهره هم مسئول گاو و مال و اموال طالب شد. طالب زمانی که داشت از آمل کوچ می کرد و می رفت به یک پسر بچه که مواظب گوساله ها بود، مقداری از آب دهن خویش را تو دهنش ریخت و وقتی قورتش داد، صدای تمام حیوانات را می فهمید. زهره هم این پسر بچه را مختاباد کرد.

بعد از مدتی سبز علی سراغ برادرش رفت تا او را پیدا کند که با سوال کردن از درختان و و کبوتران و ماهی ها متوجه می شود که او در هندوستان است. طالب هفت سال در شهر هندوستان بود در این هفت سال از غصه ی نامزد اصلا ریشش را نزد. بالاخره پادشاه به خواستگاری زهره آمد، وقتی زهره تن به ازدواج نداد گفت: می خواهم تو را برای پسرم بگیرم.

 به هر کلکی بود راضی اش کرد و به عقد پسرش در آورد. طالب همان جا خواب دید که زهره دارد ازدواج می کند. طالب از هندوستان آمد و خودش را به تلار سر رساند و هیچ کس او را نمی شناخت. اما او شروع کرد به لله وا زدن. تمام گاوها از صدای لله وا جمع شدند. بالاخره پسره از خانه ی ارباب آمد و فهمید که طالب برگشت.

 به هر صورت طالب به عروسی رفت، زهره را دید که روی تخت نشسته است و عروس شد، از آن طرف هم زهره از برگشت طالب بو برده بود. با زدن لله وا زهره اطمینان یافت که طالب برگشت برای همین هم لباس عروسی اش را از تنش در آورد و زیورآلات همه را در آورد و گفت طالب من آمد. طالب را به حمام بردند ، لباسش را عوض کردند و ریشش را زدند و...

برای زهره پیغام داد من با همین لباس می روم تلارسر و صبح فردا بیا آن جا عمر من و تو تمام است. صبح زهره نزد طالب رفت، به محض این که به هم رسیدند، همدیگر را بغل کردند و دل هر دو پاره شد و همان دم مردند.

 ***

 آن چه از زندگی نامه ی طالب آملی در تاریخ ادبیات ثبت شد و آن چه در افسانه به نام طالب و زهره مشهور است و عده ای آن را منتسب به طالب آملی می دانند، تفاوت اساسی وجود دارد و آن چه باید و شاید شباهت وجود ندارد و اگر هم دارد بسیار اندک و ناچیز و اتفاقی می باشد.

 شباهت ها: 1-شاعر از بی مهری ها و ملالت های اطرافیان از آمل کوچ کرد و به هند رفت، طالب افسانه ها از دست اطرافیان خویش ترک وطن می کند.

 2-هر دو طالب ریش دارند: به گفته ی طاهری شهاب، طالب آملی به دو دلیل ریش داشت: یکی از نظر این که طالب در لاهور خدمت شاه ابوالمعالی از دراویش هند رسید و مشرف به فقر شده است.

دوم از لحاظ پوشاندن آثار آبله ی صورت خود.( شهاب1346، مقدمه:12) در ادبیات شفاهی طالب به دلیل داغ و فراق ریش بلندی دارد؛ در یک روایت او هفت سال ریشش را نزد و در روایت دیگر چهل سال و...

طالب مه طالب طالب سیو ریش/ نومزه کهو بخته نیشته مار پیش

 (طالب، طالب من طالب سیه ریش نامزد بختش سیاه است و پیش مادر نشسته است)

 در روایت اول طالب در مکتب با زهره آشنا شد و دیگر ماجرا که تا حدودی با سر گذشت طالب مطابقت دارد اما در دو روایتی که راقم این سطور بین مردم ضبط و ثبت کرد و خلاصه آن ها را آورده است و روایت های ناقصی دیگر که شنید و ضبط نمود، شباهت آن بسیار بسیار اندک می باشد؛ به جز دو مورد ذکر شده، بقیه هرچه هست تفاوت ها و افتراق هاست.

تفاوت ها و افتراق ها(2):

1- طالب شاعر در هند ماند و ازدواج کرد و حاصل ازدواجش دو دختر بود که در هند زیستند و همان جا مردند. طالب افسانه ها به ایران برگشت و در بعضی افسانه ها با زهره ی زرنگار ازدواج کرد و پادشاه شد و در بعضی افسانه به محض رسیدن این دو به یکدیگر در دم جان سپردند.

 2- طالب شاعر اهل مکتب، درس خوانده، شاعر، اهل فضل و دانش، ملک الشعرای دربار هند و... بود اما طالب افسانه ها بی سواد، گالش، لله زن، یک شبه ره صد ساله رفته، نظر کرده، پهلوان کشتی و...در نهایت پادشاه ولایت آمل است، در افسانه هایی که او پادشاه نیست دارای مال و اموال زیادی است، در حالی که شاعر در فقر و مکنت زندگی را به سر برد.

3-طالب شاعر عمر کوتاه دارد، اما طالب افسانه عمر طولانی دارد. 4- در بعضی افسانه زهره دختر عموی طالب است و در بعضی دختری از طایفه ی چلاو و در بعضی افسانه ها به این قوم و قبیله یا خویشاوندی اشاره نشده است این در حالی است که در هیچ تذکره، تاریخ ادبیات و زندگی نامه ی طالب اشاره ای به زهره نشده است.

 در دیوان طالب آملی ما با چند بیت بر می خوریم که زهره را به شکل های گوناگون به کار برده است و هیچ کدام ارتباطی با زهره ی زرنگار ندارد: مردم خراب زهره(3) جبینان دیلم اند «طالب» اسیر سلسله مویان طالش است(306 /7391 ) زطوق زهره گر خلخال سازد جای آن دارد که زلف عنبیرنش حلقه ها در گوش مه کرده(845/ 17442) زلف حور و زهره یابی عاقبت کافورسای عنبر افشان ابد این طره ی دام است و بس(620 /13282)

 در غزل شماره 1453 در باره ی دوری وطن داد سخن می دهد، از ناشکیبی اش می نالد: مرا غریب وطن ساخت بی نصیبی من/ خدای رحم کند بر من و غریبی من

به چاره مرض عشقم ای طبیب مکوش تو/ رو طبیبی خود کن مکن طبیبی من

نیاز من همه با حسن شاهد الم است /کراست زهره و اندیشه رقیبی من

دلا به حادثه ی عشق ناشکیب مباش /که هر چه کرد بمن کرد ناشکیبی من(ص827)

به هر صورت اگر به استناد چند بیت که به شکل های گوناگون به زهره اشاره می کند، و هیچ ارتباطی هم با زهره معشوقه ی طالب ندارد، بگوییم که آن زمانی که طالب در آمل زندگی می کرد و درس می خواند، عاشق زهره ی زرنگار شده است و او را هم طالب فرامرزی– همان که در سرگذشت طالب و زهره به روایت های مختلف در سر تا سر مازندران رواج دارد- بدانیم سر گذشت او با افسانه ها در آمیخته است، والا ما هیچ مدرکی دال بر این که طالب عاشق زهره همان طالب شاعر است نداریم.

همچنین مدرک دیگری دال بر این که طالب و زهره داستان عاشقانه ای هستند که قبل از طالب شاعر بود نداریم. اما ما با تکیه بر فولکلور و نظریه های ادب شفاهی می توانیم حدس و گمان هایی بزنیم که در قسمت های بعدی به آن خواهیم پرداخت.

 5- به طور کلی زندگی نامه طالب بر اساس واقعیت زندگی اش نوشته شده است و در هیچ جا، او کار خارق عادت انجام نداد اما طالب افسانه ها موجودی چند وجهی است: در یک افسانه درس نخوانده و مکتب نرفته براثر خوابی قرآن می خواند، با موجودات حرف می زند، علم غیب دارد، اسب آبی در اختیارش است و یک شبه به هند می رود و برمی گردد. موسیقی می داند و لله وا می زند و... کاملا با خصوصیات سر گذشت های(افسانه ها) عاشقانه مطابقت دارد. مثل سر گذشت نجما و رعنا، پری خان و...اگر با هم مقایسه گردد، شباهت های آن غیر قابل انکار است.

در یک روایت طالب در چشمه آب تنی می کند و جوان هجده ساله می شود، آدم را به یاد داستان یوسف و زلیخا (4)می اندازد، جایی که طالب سوار اسب بادی می شود و به هندوستان می رود و بر می گردد شبیه افسانه ی کور اوغلو و کچل حمزه آذربایجان است.(بهرنگی،1377: 309)

همچنین تار مو سوزاندن و آماده شدن اسب شبیه افسانه ی ملک محمد یا ملک جمشید(4) و در بعضی قسمت ها شبیه افسانه ی پسر با کره اسب آبی (عمادی70:1382)است. البته افسانه های جادویی فراوانی داریم که شباهت های زیادی به بعضی از قسمت های افسانه ی عشقی طالب و زهره دارد.

 6-در سراسر دیوان طالب آملی ما با شاعری باذوق و مبتکر در شیوه ی جدید شعر و شاعری رو به رو هستیم نه با موسیقی دان یا آهنگ ساز در حالی که در همه جای مازندان موسیقی و آهنگ طالب طالبا مثل کتولی، تبری(امیری) و...معروف و مشهور است؛ رونق دارد.

 آهنگ طالب طالبا تنها آهنگی است که هم در عزا و هم در عروسی خوانده می شود، آیا بیت زیر می تواند اشاره ای باشد به همین موسیقی محلی؟ مسلما نه، اگر منظور طالب موسیقی و آهنگ طالب طالبا است، پس جلوتر از آن این آهنگ و موسیقی وجود داشت.

 در غم و شادی تصرف هاست چون طالب مرا هم نوای ماتم و هم نغمه ی سورم خوش است(ب8953)

«تصور نگارنده این است که [ملودی طالب طالبا] بر اساس امیری تکامل یافته است. بدین صورت که پنج هجای اول شعر امیری با یک هجای موسیقی جدا از کلام مانند"ها" یا "آ" ترکیب می شود و با تکرار همان پنج هجای اول وزن تازه ای به دست می آید که همان وزن طالبا است؛ یعنی این ساختار جدید از شعر دوازده هجایی امیری جدا می شود و در وزن جدید یازده هجایی با آهنگ ریتمیک و مستقل طالب تبدیل می گردد» ( احمد محسن پور 1377: 172-171)

«فرم نهم فرم امیری – طالبا است. این فرم در واقع وصل امیری و طالبا است؛ یعنی بعد از خوانش امیری، طالبا خوانده می شود؛ دوباره امیری و قسمت بعدی طالبا را می خوانند و باز ادامه می یابد.» (احمد محسن پور، 18:1381)

با توجه به نظریه ادبی و پیشینه فرهنگ مردم و موسیقی ای که باید ریشه در سنت و فرهنگ نسل های دور داشته باشد مثل موسیقی سنتی و اصیل ایران و با توجه نظریه ی استاد محسن پور آیا نمی تواند گفت که این موسیقی از آن گذشته های دور باشد.

 7- در افسانه، زهره ندانسته داروی بیهوشی را به طالب داده و او هم خورد و دیوانه شد این در حالی است، در دیوانش به مفهوم ومضمون بالا هرگز اشاره ای نرفت اما به دو شکل داروی بیهوشی و بیهوش دارو به کار رفته که مضمونش به کلی آن چه که در افسانه ها آمده متفاوت است: بوی او داروی بیهوشی وز آن بو«طالب» عمرها شد که ز خود رفته کنون می آید(483 :10716)

 داروی بیهوشی(5) بگره بسته زلف یار وین لطف باده ایست که بیهوش کردنی است(1071: 21849)

8- عده ای اشعار به جا مانده در بین مردم را که سینه به سینه نقل می شود، از خواهر طالب آملی ستی نسا می دانند و عده ای در این مورد دچار شک و تردیدند.«از نام پدر وی و محل تولدش اطلاع کافی در دست نداریم.

در ضمن ابیات ترانه ای که به نام(طالب طالبا) در مازندران از زبان خواهرش خوانده می شود، مصرعی بدین شکل است که خواهر طالب از سنگ های دهکده(کرچک)استفسار از نشانی برادر گمشده خود می نماید(سنگ کرچک طالب ره ندی) و اگر صحت انتساب این ترانه ی کهن به خواهر طالب مسلم بودی می شد به حدس محل تولد او را در این روستا در نظر گرفت.

 ولی به شرحی که خواهیم داد، انتساب چنین ترانه های عامیانه ای به ستی نسا خواهر طالب که زنی عالمه و در امور پزشکی وارد بوده بعید و ناصواب می باشد.(6) (شهاب1346 مقدمه:17) اشعار به جا مانده چه آن هایی که دکتر گودرزی جمع آوری کرد یا به عبارتی از روی نسخه ای آن را تهیه دیده است(؟) و چه آن دسته اشعاری که بین مردم سینه به سینه نقل می شود، از هر جهت با هم شبیه اند و با موازین ادبیات شفاهی کاملا منطبق می باشد؛ چه از لحاظ وزن که عروضی نیست، چه از لحاظ قافیه وردیف. قافیه شنیداری است و وزن هم کششی (هجایی).

چارصد گو باشتنه سینه پر شیه/ گوگزاکون دیبینه نخردنه شیه

 واژه ی "شیه" قافیه واقع شد که در حقیقت ردیف است. باید گفت اصلا قافیه ای برای این شعر متصور نیست. فردای محشر و این سه تن امت جواب چه دننه نزد محمد(ص) واژگان امت و محمد قافیه واقع شدند که در تلفظ حرف «ت» و «د» قریب المخرخ اند و از نظر شنیداری قافیه با مشکل مواجهه نمی شود.

 تیر ما سیزه شو مسه ایارده بوریشته فنقو بادمو پسته که حرف غیرملفوظ یا بیان حرکت«ه» حرف قافیه قرار گرفت و اگر «د» و «ت» را مثل بیت بالا در نظر بگیریم«ده» با«ته» حروف قافیه واقع شده است.

شعر زیر یک دوبیتی عامیانه است که به آن «بن» می گویند:

 کیجا ره بدیمه پمبه جار وجین /عرق بزو کیجای مخمل دیم

 الهی بوم گوشبال نگیم /دم به دم چک هایرم ته مخمل دیم

 طبق موازین عروض فارسی باید مصراع اول و دوم و چهارم هم قافیه باشند در حالی که چنین نشد. در دو مصراع زوج قافیه ای وجود ندارد، فقط مخمل دیم ردیف است. حال این مشکل چگونه حل شد- البته اگر مشکل بدانیم- چون شعر با آواز خوانده می شد و شنیداری است، اولاً ردیف مصراع های زوج مشکل قافیه را حل می کند ثانیاً «م» و «ن» در اشعار عامیانه قافیه می شوند. مثل«ل» و «ر» که مخرجگاه مشترک دارند.

در ادبیات شفاهی و اشعار به جا مانده از گذشتگان-ترانه- دارای همین ویژگی است. وزن کششی است؛ با تند خوانی و کند خوانی و جا به جایی هجاها شنونده احساس نمی کند که وزنش دچار مشکل است، از طرفی چون اشعار با آواز خوانده می شد و می شود، خواننده(آوازخوان) با کشش های به موقع مشکل وزن را بر طرف می کند.

اصلاً یکی از خصوصیات این گونه اشعار خواندن با آواز است.

اول گویم خداوند کریم ره /بهی تر از همه ی عالمین ره

بیت بالا را نوزوز خوان(عمو صفر ذبیحی) با کشش در مصراع دوم روی کلمات «بهی تر» که در اصل «بهتر» بود و همه ی که «ه» بیان حرکت و «ی» را با کشش می خواند تا خلا وزن را پر کند.

 ***

 شباهت سر گذشت (افسانه) طالب و زهره با دیگر افسانه های ایران زمین آدم را به تعجب وا می دارد که چگونه زندگی طالب آملی با افسانه ها در آمیخت، چگونه شاعر شوریده ای چون طالب آملی توانسته در تمام عمرش راز عشقش را پوشیده نگه دارد: سهل است راز عشق نهان داشتن ز غیر /گر مرد غیرتید از خود هم نهان کنید (12602:584)

 آیا واقعاً او بعد از کوچ و ترک وطن رازپوشی کرده است و سرگذشت او با افسانه ها در آمیخت و بین گذشته و حالش گسست عمیق به وجود آمده است؟ یا این که نه طالب و زهره ای بودند و او هم با آگاهی کامل از این سرگذشت تخلص طالب را انتخاب کرد و افسانه ای شد؟ یا این که دوستداران طالب آملی از روی تعصب چنین سرگذشتی را به او منتسب دانسته اند؟ در حقیقت اسطوره اش ساختند.

 این به احتمال نزدیک تر است چرا که بین عامه مردم به خصوص راویان سرگذشت طالب و زهره نه تنها طالب آملی شاعر را نمی شناسند بلکه حتی نامش را هم نشنیده اند چرا که راوی چوپان است و بی سواد و در کوه ها و مراتع زندگی می کند نه در شهرها و ... از طرفی سرگذشت طالب و زهره بیشتر بین چوپانان و رواج دارد تا بین عامه مردم شهر و جامعه ی کشاورزی مازندران، این در حالی است که سرگذشت امیر و گوهر منتسب به دشت ها و کشاورزان و جامعه شهری است. طالب نماینده ی مردم دردمند، ستم کشیده، طبقه ی کارگر، زحمتکش، هجران کشیده، ناکام، در به در، تنگ دست و در عین حال پرتلاش، صبور، وفادار و...می باشد. مردم به دلیل تماشای تصویر خود در آینه ی سر گذشت منتسب به او، مقام او را تا حد اسطوره بالا بردند و با شاخ و برگ دادن به سرگذشت او جنبه های مختلف زندگی خویش را در آن جستجو می کردند.

 به همین دلیل آنچه مردم جستجو می کردند، البته آرزوی دست نیافتنی و اسطوره وار در تصویر خیال خویش به او منتسب می دانستند.

 «بیان آرزوها به گونه ای در اندیشه، رفتار اجتماعی هر دوره ی تاریخی و در افسانه های ملت ها پیداست"جامعه های اسطوره ساز، افسانه ها را به منظور تفسیر و تاویل تمامی زندگی خویش به کار می برده اند و واکنش علاقه و اشتغال های ذهنی معینی را در آن ها می انباشته اند. از این رو اساطیر متضمن پیام هایی است در باره ی زندگی به طور عام و زندگی در جامعه به طور خاص. هم نمونه ای از رفتار بشری و هم عنصری است از تمدن"( محمد مختاری 1369: 32)

 ذهن اسطوه ای مردم، افسانه ها را در هم می آمیزد، عنصر کهن را بازآفرینی می کند و از آن عنصر نو پدید می آورد. آرزوهای قومی در قالب کهن می زایند و آمیزه ای از نو و کهن بر بستر فرهنگ عمومی و ذهن و تصور مردم دوران می آفرینند.

 "طالب" تاریخی از زندگی اجتماعی برمی خیزد و افسانه ی "طالب و زهره" در قالب ذهن اسطوره ای پرورده می شود. این جا افسانه و تاریخ در هم می آمیزند. "طالبا" در تصور اسطوره ساز پرورش یافت و با زندگی- به گونه ی دیگر- آمیخت.( محمود جوادیان کوتنانی1377: 61)

 البته این گونه افسانه سازی ها و اسطوره پروری در باره دیگر شاعران هم کم نیست، به عنوان نمونه در باره نیما هم مردم افسانه ها ساختند. افسانه ای که یک پیرمرد بالای هفتاد سال به نام آقای تقوی -که شاعر مسک هم بود - در باره نیما بیان می کرد جالب توجه است: در یوش بودیم سوال کرد آیا می دانید چرا به علی اسفندیاری نیما می گویند؟ بعد بلافاصله جوابش را داد: برای این که پدرش بچه دار نمی شد، نذر کرد و در امامزاده ای خوابید و خواب نما شود شاید بچه دار شود و چنین هم شد، در عالم خواب ندا آمد: آقای اسفندیاری! خداوند به تو یک فرزندی می دهد که مانند او تا به حال «نی یماniyamâ»(= نیامد) به مرور زمان این واژه «نی ماneymâ» شد و بعدا تبدیل به نیما(nimâ) گردید و شاعر هم اسمش نیما شد یعنی فرزندی که مثل و مانند او نیامده است.

 به هر صورت ما با یک طالب آملی شاعر پر آوازه ی هندی رو به رو هستیم که زندگی نامه اش در تاریخ ادبیات با اندکی اختلاف بیان شده است و با یک طالب افسانه ای که سرگذشت آن شبیه افسانه های عشقی از یک طرف و افسانه های جادویی از طرف دیگر است که بین مردم سینه به سینه نقل می شود و گاهی با آواز و نی همراه، با سوز و گداز خوانده می شود.

نمونه اشعار طالب املی به زبان طبری

مه طالب گم بیه فصل جوانی

ونه قسمت دیبیه ته خانمانی

ندارمه مار مه سه هاکنه مادری

خردمه مار هاکرده لاغلی سری

دله ره دکرده بیهوشه داری

مه طالب بخرده وا بهیه راهی

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

لعنت بر خورده مار و شی پسر داری

انده بورده طالب میونه هندی

هندی یه کنار داشته جفته انجیلی

ونه بالا نیشبیه کوتر چمپلی

ونه زیر نیشبیه آدم آبی

آدم آبی تو مه طالب ره ندی؟

طالب ره بخرده دریوی ماهی

بزنم سالیک و بیرم طلاجی

گردم ره دکنم رز رز شاهی

طالب مه طالب و طالب فرامرز

هر کجه دری خدا بیامرز

***

طالب ره بدیمه میون هندی

هندی مردمون قلیون او کرده

هندی زنانه وچه رو خو کرده

هندی کیجائونه کشه خو کرده

هندی مردمون چراغ سو کرده

قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی

قلی چار بیدار تو مه طالب ره ندی

قلی چار بیدار تو مه طالب ره بیار

طالب نمو ونه دعا کتاب ره بیار

صد تا گسفن دمه همه وره مار

صد تا مادیون دمه همه کره مار

صدتا گومش دمه همه باقه مار

صد تا شتر دمبه قطار به قطار

صد تمن پول اشمامه دمبه میون

بلکه ول هاکنن طالب نوجوون

گدا کیجا بیمه درمه بیابون

دعا کمبه پیدا بوه مه خاهون

طالب مه طالب و طالب خرما چش

از عشق زهره دل دارنه ناخش

***

عاشقی نکنین عاشقی سخته

عاشقی کره دیم دائم زرده

هر کی عاشقی شه کسب هاکرده

عمره صد و بیسته وه شصت سال هاکرده

عاشقی ره هاکردنه پیغمبرون

یوسف عشق ذلیخا بورده زندون

نجما و رعنا برار بینه سرگردون

خسرو و شیرین بوم دونا دون

مسکین و فاطمه گدای دل بیه خون

حضرت عباس من ته بازوی قربون

دمه ذولفقار هاکرده مسلمون

***

الهی لال بوه عمو ته دهون

دیگه این صوبت ره نیار مه میون

مه سره سیو می بوه مه رنگ دندون

غیر از طالب زهره نیره شه خاهون

صادق گد کله هسه سا تشی دندون

طالب فقط هسه مه جان خاهون

گمبه یا عباس مره صادق نونه

یا امام رضا   مره  صادق  نونه

اون  قفل طلا  مره  صادق نونه

محمد  صل الله  مره صادق نونه

علی  مرتضی   مره  صادق  نونه

مره  طالب  ورنه  و  خدا  ندنه

***

گالشی   هاکرد بیمه  کنار  بیشه

به  درگاه  الله  زهره   ناله  تنیشته

دسه تور بزو  مه جان شه لینگه تاشه

زمینه   هاکرده  ممرزه   ریشه

صد تا گو بزا مه جان نخرده ششه

دکنم  پیله  طالب کم بخت جانه شه

طالب  مه  طالب  طالب  مهربون

گدا کیجا   بیمه  و  درمه  بیابون

 

[ جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ] [ 11:54 ] [ ansar ]

اول  بوم  بسم الله   نوم   خداره

صلوات برس بر محمد صل الله ره

***

بوم  یا علی  سو  دکفه  امه  دل

علی  باله ماس  هسه  قیامت  پل

قیامت  پل  یه  موی  نازکی  یه

چند تا بی نماز اون پله یور نشی یه

***

حسن و حسین (ع)  فاطمه  بزاره

عجب نوری پاک داشته وشون دتاره

امیر المومنین (ع)  وشون  بابا هه

ونگ هکنم  ونه  خواره  صداره

***

امیر باته یک بار بورم جوون بهووم

کله  سنگه  دشته  جوون    بهووم

بورم  مدرسه  قرآن  خون  بهووم

پیش محمد(ص) رو گردون نهووم

***

ناماشون صحرا وا  دکته صحراره

داره  چله  چو  بورده  مه   قواره

تازه  بوره  شیر  دکفه  مه  پلاره

خبر  بمو  ورگ  بزو  مه  گیلاره

[ جمعه بیست و ششم خرداد 1391 ] [ 11:29 ] [ ansar ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ فیروزجاه جهت معرفی فعالیت اهلی این مناطق از سعادت آباد تا لمارون می باشد عمده برنامه های این وبلاگ معرفی سیمای کلی از مردم ،فرهنگ،عکس های از طبیعت زیباو وهمچنین فعالیت های اهالی در زمینه های فرهنگی ،سیاسی، ورزشی بسیج منطقه فیروزجایی بابلکنار می باشد امید است که با عنایت خداوند منان به این سیاست ها جامع عمل بپوشانیم
امکانات وب